هوا را از من بگير،خنده ات را هم روش

شب می شود  و باز از هیچ به خواب می رویم تا به یاد نیاوریم که هیچ را پیچیدیم.آسودگی در هیچی است که اگر نیست پایان روز را شب نبود و شب را خواب.شب را چرا آفریده اند را به ما نیاموخته اند که اگر می آموختند روز دیگری را در راه نبود.تلاش بر درک آن از روزمان نیز هیچ تر است و نا هیچیش در سنگین تر شدن خواب هیچ آلودمان که خود نیز مرهمی نیست بر هیچ را رویا دیدن شب بعد گویا است. همه چیز هیچ است و سخن از هیچ را هیچیدن خود از همه چیز ناهیچ تر.

(دروغ گفتم؛بخوابیم)

/ 15 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يک خواننده

واقعا برای عده ای متاسفم!از ته دل متاسفم برای این نظراتشون! آقایون نظرشون چيه به نقاش ها بگيم از اين به بعد فقط نقاشی هاشون از قلمو باشه و به عکاسها بگيم فقط از خود دوربين عکس بگيرن و فيلمسازا فقط سلام سينما بسازن و مجسمه سازها مجسمه ی کاردک درست کنن و شاعرا فقط درباره ی قافيه و وزن و ترجیع بند شعر بگن و ...؟جواب ميده فکر کنم با اين تفکرتون!

باران

يعنی عين اين می مونه که آدم يه سنگ دو کيلويی رو با آب هلو قورت بده مثل هيچيدن ميمونه شرمنده شدم از اينکه دارم برای ۱۶ آذر همراه جمع ميکنم وقتی دانشجوی فلسفه (که به نظر من آخر آدمیت هست) اينجوری به جا نظر شخصی تو ملا و با افتخار حرف بی ربط ميزنه می خوام نباشم نبينم روز ۱۶آذر کي می اد ميگه من دانشجوی آگاه اخلاقی هستم يا نه بذار مملکت رو گرگ بخوره که مجبور نباشيم يه روز سرمون رو بندازيم پايين بگيم خودمون ر.... من درد در رگانم حسرت دراستخوانم چيزی نظير آتش در دلم پيچيد

باران

منم فلسفه خوندم يادم نيست توش اخلاق چی درس دادن که شماها اينو ياد گرفتين ؟ دادم اين بود که هرکی نمتونه فلسفه رو بفهمه بره چه ميدونم دردشناسی زمان بخونه يا نحوه پخت کوفته رو از مغز آدم بي خيال

نويد

اينجا به نه به عنوان نویسنده ی وبلاگ که به عنوان يک نظردهنده می نويسم: اول اينکه اون آقا يا خانوم «يک خواننده» اگه ممکنه خودش رو نشون بده به من که يک عمر قربون صدقه اش برم!!مطمئنا جواب دندون شکنی به کامنت های قبلیه خودش داد و من دیگه کاری به اونها ندارم.آدمهایی که حوزه ی فلسفه و هنر(آن هم از نوع سورئال!!) رو کاملا از هم جدا می دونن!

نويد

جواب باران رو تو وبلاگ خودش دادم!فکر کنم بد نباشه يه قسمتش رو اينجا هم بگم: دوست داشتم بیشتر می شناختمت که با خیال راحت این سوال رو می پرسیدم: «بینم؟از کی تا حالا رتبه ی کنکور آدما آخر آدمیت بودن یا نهایت حیوان بودنشون رو مشخص می کنه؟دوست داشتم ببینم رتبه یک می آوردی هم دانشجوی حقوق آخر آدمیت بود یا نه! اگه اشتباه گفتم که بعید می دونم هم اینو بگم برات که واقعا برای کسی که می ره سر کلاسهای آموزش چگونگی کندن شاخ از روی سر اسب شاخدار می شینه متاسفم!واقعا جزء قشر ستمدیده ی جامعه است طرف!تنها کاری که می تونه بکنه اینه که به داشتن علمی(؟) که بقیه نمی دونن چیه افتخار کنه و صد البته ازش لذت ببره!یه روز قصه اش رو می نویسم خبر می دم بخونیش! من دانشجوی مهندسی ام و آدمیت رو چیزی جدا از رشته ی تحصیلی و علم می دونم. فضیلت از دیدگاه نیچه یادته دیگه...؟هه!»

جوابیه ای به نوید(به عنوان خواننده!)

* نظر اول را شدیدن دوست داشتم! کمی از بار طنز و یا توهین آمیزش کم کن! اصل مطلب است! و نظر چهارم که هیچ کاری ش هم نکنی حق مطلب ادا شده! این تو نیستی! پیر شدی بت می گم!!! * جناب نظر ششم! که اتفاقن این خواننده ی عزیز هم از نظرتون استقبال کردن! میشه ربط بدین حرفتون رو به نظرات پایین؟! این که بگیم فلانی فلسفه یاد بگیر بعد بفلسف، هنر یاد بگیر بعد ادعا کن و غیره و غیره یعنی جدا کردن هدف و ابزار؟! بعید می دانم! بخوانید! قیاس کنید! هیچ کدام حرفی از یکسانی محض هدف و ابزار نزده اند! کار از جای دیگر می لنگد برادر من!

باران

۱)من يه معذرت خواهی بهت بدهکارم چون فکر کردم از بچه های فلسفه ای (با یه پیش زمینه) خيلی عصباني شدم و ..... ۲)من حرفی از رتبه و رشته تحصيلی به شکل مطلق نزدم اما چون رشته فلسفه (رشته تحصیلی خودم و عشقم) رو يه چيز جدا از بقيه رشته ها ميدونم اصلا برام قابل قبول نيست کسی با علاقه بياد اين رشته رو بخونه و هيچ پيشرفت اخلاقی ای نداشته باشه مخصوصا وقتی پای نقد افکار و افراد ميشه(امیدوارم درک کنی و منظورم رو بفهمی) ۳)و جريان دگر انديشی هم (که با اجازه شما خودم گذاشتم پایین عکس دکتر نخشب) دقيقا بر ميگرده به نقد اخلاقی يعنی دعوا نداريم که حرف ميزنيم و حق رو اعلام ميکنيم رو اين حساب يه بار ديگه از قضاوت عجولانه ام عذر می خوام آقای مهندس من شما رو با يه مثلا فيلسوف غير اخلاقی اشتباه گرفته بودم. اينم يه هديه :

نويد

من هيچ وقت توی اين حدودا چهار سال که وبلاگ می نويسم مجبور نشدم خودم تو قسمت کامنتها دخالت کنم!مي شد پيش بينی کرد که کار به اينجا بکشه،چون دست روی موضوعی يا بهتر بگم سوژه ای گذاشتم که دقيقا نقطه ی تفاوت روانی من و اطرافيانم توی وبلاگهاست... اين بار جوابی به جوابيه ی اون دوستی که مثلا به من جواب داد(وا... ما نفهميديم کجاش جوابيه به من بود،درباره ی نظر همه حرف زد جز خودم!)بدم.می ذارم خود اون برادر يا خواهر عزيز کار خودش رو بکنه ولی فقط بگم که دوست من!کلا فکر کنم اشتباه فهميدی منظور طرف رو!بدبخت کجا حرف از هدف و ابزار زد؟!شايد هم يه جا نوشته ما نمی بينيم!آبليمو و اين حرفها!!شايد هم من نفهميدم منظورشو!خودش بياد ختم به خير کنه.هر چند اينجا هيچ چيز ختم به خير نميشه،به کل هدف چيز ديگريست.بايد پست بعدی رو زودتر بنويسم!

بی خيال نويد اينقد اين چند روزه حرف زدم فکر کردم دفاع کردم رد کردم مردم و زنده شدم (درست عین یه زندانی که باید بدون وکیل خودش رو از محکومیت نجات بده) که اکه تو جای من بودی اصلا نمیتونستی حتی کامنتها رو بخونی که بخوای بری جواب بدی ضمنا اصلا حوصله برات توضیح بدم که چه کتابهایی رو میخونم و ..... با این حال از پیشنهادت هم برای کتاب شوپنهاور ممنونم پایدار باشی

امير

ماشالا! فاصله‌ی دال و مدلول چه می‌کنه! هيچکس حرف هيچکسی رو نمی‌فهمه و نظر می‌ده و با دشمن فرضی می‌جنگه! منم سر دسته‌ام گويا! به هر حال من بايد حرفم رو تا حدودی پس بگيرم؛ تا حدودی‌ها نه همه‌اش رو. و اينکه من نگفتم عکاس از دوربين عکس بگيره، گفتم عکس بگيره و مثلا خياطی نکنه يا راجع به خياطی نظر نده که باز هم می‌گم قسمتي‌اش رو پس می‌گيرم. دوم اينکه چرا خودتون رو سانسور می‌کنين؟‌ اگر حرفی دارين به اسم خودتون بگين؛ چرا بی‌اسم؟ از خودتون می‌ترسين يا به حرف‌تون اطمينان ندارين؟ سوم اينکه فلسفه نه تنها از هنر و خصوصا هنر سورئاليست جداست که از هر چيز ديگه‌ای هم جداست. هر چند که فلسفه پايه‌ی همه چيزه و پيش‌فرض می‌ده. چارم اينکه يه کم هم دموکراسی خوبه؛ يه کوچولو. حداقل در حد فکر کردن به حرف ديگری و آنی جواب ندادن ــ‌ اينو به خودم هم می‌گم‌ها فکر نکنی فقط تويی.