Virginia Wolf

فکر می کنم اون چیزی که به اسم عشق* شناخته می شه ارتباط خیلی نزدیکی با میل به پرستش داره.نیرویی-که قوی یا ضعیف بودنش مهم نیست- در همه ی آدمها وجود داره که اونها رو به یک جور وابستگی به موجودی کاملتر از شخص نیازمند می کنه(سیستم عملکردش خیلی پیچیده است،ولی دونستنش خیلی مهمه؛چون قضیه رو قابل کنترل می کنه.)خلاصه کنم: اعتقادی به نیمه ی گمشده یا جاودانگی عشق ندارم چون : "عشق می ماند؛معشوقها هستند که عوض می شوند"

این نیرو،گاهی خطرناک و حال بهم زن عمل می کنه؛مخصوصا درباره ی مردان بکر!این همون چیزیه که این روزها اطرافمون زیاد می بینیم.توی تاکسی چند نفر غریبه با هم بحث می کردند که چرا دانشگاهها دارند به زایشگاه تبدیل می شن؟یکی علت رو آموزشهای غلط و محدودیت های بیجا در سنین پایین (دبستان و حومه!)می دونست.ولی همین آدم دیگه مشکل رو خارج از کنترل و از دست رفته می دونست(احتمالا یه ربطهایی به مصباح هم داشت طرف!) راننده هم تقریبا باهاش موافق بود ولی بیشتر منو یاد مهران رجبی توی فیلم "تهران ساعت ۷ صبح" می انداخت!

حرف زیاد هست در این باره؛می ذارمش برای بعد!ولی حیفم میاد جواب Blast یکی از بچه ها رو ندم!گفته بود: "ارزش یک احساس به شدت آن نیست؛به مدت آن است"

اصولا ارزش یک موجود از کجا مشخص میشه؟جز بوسیله ی هدفهای ارزشمندی که آدم پیش روی خودش می بینه؟می تونه چیزی در راستای تحقق اهداف ارزشمند شخصی نباشه و خودش ارزشمند باشه؟توی کدوم هدف متعالی بحث زمان مطرحه؟در همه ی زمینه ها همینطوره؛هیچ چیزی نمی تونه مقدس باشه مگر انکه تقدسش رو از موجودی مقدس گرفته باشه.

*یادتون هست می گفتم این کلمه رو زیاد به کار نمی برم؟!هنوز سر حرفم هستم؛اینجا هر کاری کردم نتونستم کلمه ی بهتری پیدا کنم.مشخصاً چیزی که به ذهن همه رسیده اینه که در همچین نوشته هایی این کلمه نیاز به تعریف داره.من به نظرم اومد همون چیزی که توی ذهن همه هست -هر چند متفاوت- برای اینجا کافیه.

پی نوشت:

۱.تا الان حدس می زنم باران کوثری و آهنگساز "مینای شهر خاموش" سیمرغ بگیرن!حیف که تمشک طلایی وجود نداره... .

۲.اون چیزی که تو این پست بوی بی ادبی می داد از اثرات خوندن مداوم وبلاگ آقای شیواست!!

/ 29 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ريزان

به اين ميگن توضيح عشق به سبک! ايده اليست ها؟ نه! رئاليستها! معشوقه ها عوض می شن! درد جهل! فقر اهل!

نيلوفر

و در ادامه کامنت ريزان بگم! ازدياد نا اهل! حرفی نيست! اما می گی: اعتقادی به نيمه گمشده و جاودانگی عشق ندارم!(زياد منظورت واضح نيست دو معقوله جدا از همن!حالا !)بعد می گی !:چون عشق می ماند و معشوقه هان که عوض می شن! اين متناقض نماست! پارادوکس داره! خدا بخواد حتما عاشق عشق بودن رو هم قبول نداری؟؟؟! پس چه طور عشق می مونه و معشوقه ها عوض می شن؟تو که میگی عشق جاودانه نیست!پس باید با معشوقه بمیره ! و با معشوقه نو عشق نو !پس دیگه موندگاریش کجاست؟ مگه اينکه معشوقه ها مترسک فرض شن!که تو يک جريان ثابت از ذهن ما وارد و خارج شن! موضع اتو در اين مسئله از اون روز تا الان همچنان نفهميدم!

محمد حسين

ولتاژ بالا! فقط یک کاری انجام بده تا به تو بگویم که من چه کسی هستم. می دونی؟ این برق ولتاژ بالاست. به قدری بالا که تو فرصت نداری که با شوکش حتی تکون بخوری چون هیچ کسی نخواست اونو قطع کنه. آن را بررسی بکن! من در آسمان ها زندگی می کردم قبل از آنکه در فضا رها بشوم. قسمتی از شعر ولتاژ بالا از وبلاگ ولتاژ بالا

ريزان

انقدر راحت از واژه ی جهل استفاده نکن که خود فقری است بزرگ.! به نيلوفر ميگی فيزيک و رياضی نميفهمه ! پس حرف همو نمی تونيد بخونيد! کلام من را چرا ...؟

نيلوفر

لبخند]حرف مطلبتو متوجه شدم!پيچيدگی نداشت! دقيقا مشکل همون پارادوکس بود!که گفتم!که ظاهرا اتفاقی اون طوری جمله ها پشت هم اومده بودن با توجه به جوابی که دادی!من زيادی ريز خونده بودم مطلبتو! تو چرا جواب ادم رو نمی دی ؟حرف خودتو می زنی! معشوق کلی!معشوقه خاص می شه منظورت اينه؟ راجب اون کسی که گفت ما حرف همو نمی فهميم!هم بی راه نگفته !فقط يکبار ۱۰۰ درصد فهميديم فکر کنم!اون هم گل....[نیشخند

و راجب رياضی و فيزيک و ادبيات! و ما هو بقول شاعر قليلا ما تومنون!=ونيست حرف من گفتار شاعری ايمان بياوريد! (اين راجب ادبيات!) و راجب رياضی و فيزيک! وقتی مجبورم می فهمم!رياضی رو! ولی فيزيک رو اصرار نکن!قبول دارم منطق فيزيک قشنگ ترين منطق اين دنياست! اما....يک ادم ديگه ای بود که حرفهای تو منو خيلی ياد اون می اندازه يعنی هنوزم هست!ذهن فرمولی ! دنيا صفر و يک!منطق ريتميک ! (قبول ندارم کسی که دم از فهم رياضی و فيزيک می زنه!ادبيات نفهمه!اگه منظورت از فهم فيزيک و رياضی=عرفان رياضی و منطق فيزيک به روش پدر بزرگ( انبشتن ) باشه! (اینها رو قبلنها می فهمیدم !مگه الان تو توش بداعت نهاده باشی عوض شده باشن در ضمن من هم اديب نيستم! ادبيات هربه ای(به کسر ی) برای گفتنم!

رفا

اين اصولا هيچ ارتباطی با عشق نداره! به قول يه بنده خدايی که اصلا يادم نمياد کی بود و تلاشی هم برای به یاد آوردنش نميکنم: خانه از پايبست ويران است.

جوابيه ی صاب وبلاگ

در جواب Fafary,*SE*,محمد*،مهدی*،رفا* و الناز*:آخر پاراگراف اول رو من به شکل عجيبی پيچوندم و عجيب تر اينکه هيچ کس هم اعتراض نکرد!قضيه کاملا تجربيه و کلمه هايی مثل چون و نتيجه می دهد و ... همه سر کاريه!سعی ندارم قانعتون کنم چون نمی تونم.بالاخره يکيمون يک روز به حرف اون يکی می رسه! محمد حسين*؛انگار پيش بينيه خاصی نکردم!همه می دونستن!/نه من خيلی وقته از اين کتابها نخوندم/We are not supposed to be killed by some questions,Remember that هدا*؛باز هم بابت اون ميل ممنون.بعد از اين پست سبک عوض شد.بازم خوب نشد؟!

جوابيه ی صاب وبلاگ

فرزانه*؛"ثبات به اندازه­ی بی­ثباتی تماشایی و چشم­گیر نیست."اصلا موافق نيستم!مگر انکه منظور از چشمگير فقط چشم گير باشه.ولی هيجانش قابل تامله./يکی به اين ياد بده جای سه نقطه کلمه فارسی بنويسه نیلوفر*؛اولا که با متناقض نما می شه کنار اومد ولی با پارادوکس نه!من به وجود میل و نیرویی به اسم عشق در وجود آدم اعتقاد دارم که اونو جاودان می دونم.اون چیزی که اسمش رو می ذاریم معشوق رو موجودی متغیر می بینم،حالا تو اگه دوست داری اسمش رو بذار مترسک،ايرادی نداره،خدا رو شکر فعلا به کسی بر نمی خوره!