بدون نقد

قرار بر این بود که فاز سوم جای این پست نوشته بشه.ولی دیگه قرار این نیست،حتی متنش رو هم آماده کرده بودم.موضوعش بر باد رفتن حیثیت تخصص در وبلاگهامون و بومی بودن نوشته هامون بود؛شاید روزی برسه که تو وبلاگ بنویسمش ولی نه الان.

تئاتر شهر؛۵ بعد از ظهر:

-خانم فال نمی خوای؟/=نه ممنون/-آقا فال نمی خوای؟/+چرا نمی خوام؟بده یکی!/-بفرمایید!/+خودت یکی وردار!/-بفرمایید!

گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است | عیش با آدمیی چند پریزاده کنی

جوهره ی هنر عشقه؟و این همون عشقیه که اون بابا شایسته ی زیباترین زنان می دونستش و این زیبایی همونیه که توی هنر باید ازش لذت برد؟قبول ندارم!

عاشقانه نوشتن از ما گذشته رفیق!بیا موضوع رو عوض کنیم...

 می خوای یه دوربین بگیری دستت و تو اتوبوس بشینی و از رسالت تا تجریش فیلمبرداری کنی و هنر بسازی؟!شاید بتونی:

بلیط یکی از بهترین فیلم های تاریخ سینما رو به زور گیر میاری و با نامزدت می ری تو سالن اون وسطا می گیری می شینی.وسط فیلم دماغت کیپ می شه و چون روت نمی شه انگشت قشنگتو بکنی توش کل فیلم کوفتت می شه.اون وقت بعد سینما میری سپید و سیاه می گیری می شینی و فیلم رو با جنگ دنیاها یکی می کنی.

قرن ما شاعر اگر داشت...عجب گنده کاریی می شد!هوا هم اصلا بهتر نبود!

ظهر از خواب پا می شی میری رئیس رو می بینی و می گی فیلم هندیه!قبول،ولی من بلدم بعد فیلم تو ذهنم دوره کنم که اگه تو یه محیط دیگه بزرگ شده بودم و تبهکار از آب در می اومدم واقعا تو این کار لنگه نداشتم و با این خیالات خوش باشم.یا بلدم مونولوگهایی رو بداهه نوازی کنم که ویژگی خاص دیالوگهای کیمیاییه و واقعا لذت ببرم!مطمئنا این زیبایی رو فقط من بوجود نیاوردم.

اگه بگیم هنر برای هنر،پس فردا یکی پیدا می شه می گه فلسفه برای فلسفه؛ آشپزی برای آشپزی و...!همون بهتر که نگیم!

در ارتباط با: این پست !

/ 20 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سميرا

رييس رو هم كلا نقد كرديم!بذار بينم ديگه چيزي نموند...؟هان!...فال بخر هم شدي؟ همين ديگه!

النديل

اگه از ديالوگاي رييس داري بالا مياري..... اگه دو ساعت پاي فيلماي موج نو ميشينيو هيچي نمي فهمي... اگه داره گوشات زنگ مي زنه وقتي متال گوش ميكني.... اگه داري هري پاتر ميخونيو 24 ساعت پلكم نميزني.... اگه.... ميبيني؟؟ همه اينا يه نوع هنرند.مهم نيس هنر بيانگر زيباييه يا زشتي ..مهم نيس جوهره اون عشقه يا ضد عشق...مهم اينه كه اين هنر هنره كه تو در اون ميتوني همه جور احساسي رو تجربه كني..ميتوني از اون به عشق يا نفرت برسي و اينو ما تعيين ميكنيم..پس بيشتر يه ارزشه ....

هدا

امشب اين مرده سهيل محمودی داشت تو راديو حرف می زد(نمی دونم چه برنامه ای!) جالب می گفت و من رو مجبور کرد برات کامنت بذارم! می گفت هنر بيان احساسات است به طوری که تو را به تفکر وا دارد! يه مثال داشت: ياررقيب ديده سزايش نديدن است/ دندان کرم خورده سزايش کشيدن است (از صابر همدانی) من آن نگين سليمن به هيچ نستانم/ که گاه گاه برآن دست اهرمن باشد (حافظ) می گفت ارزش هنر اينجاست که اين هر دو شعر ظاهرن هردو يه چيز می گن ولی در باطن اين کجا و آن کجا. خب مريم حيدرزاده هم شعر می گه،در جای خودش خوب هم می گه، احساسات هم برمی انگيزهُ‌ اما غالبن سطحی در عوض حافظ هم شعر می گه، شعری که تو رو می بلعه! - جوهره ی هنر هر چی که باشه! تکلیف اون یه تیکه کاملن معلومه! - در مورد دوربین و رسالت تا تجریش،‌خب معلومه پسر،‌حافظ اگه الانم زندگی می کرد، اگه با همین کلمه های من و تو هم شعر میگفت،‌عمق شعرش همین بود،‌یا شاید حتا عمیق تر از آنچه هست! مگه ادعامون نمی شه سطح هوش و درک بشر بالا رفته؟! - ناگفته پیداست که قرن ما شاعرم داره،‌خوبشم داره. هوم؟! - همچنین ناگفته پیداست که با حرفهای الندیل(یعنی چی الندیل؟!) ت

نسيم

نقطه.ته خط ، نه نقطه سر خط !

نگين

سلمان

ديونه شدی بد فرماااا: نويد سخت و گنگ مينيويسي؛جذاب ولی ملت نمی فهمن چی ميگی؛ ميگی نه؟! يه نگا به نظرای دو پهلو بندااا

شهاب

پا به پای متنت ميرم جلو: ۱.من ترجيح می دم فالم رو خودم بردارم! نه فالفروش! خوب! هر کس يه سليقه ای داره! ۲.خوشحال می شم بدونم که برداشت تو از اون بيت حافظ چيه. چون من نتونستم بین متنت و برداشت خودم از این بیت هیچ ارتباطی پیدا کنم! ۳.«جوهره ی هنر عشقه؟و این همون عشقیه که اون بابا.... قبول ندارم!» نمی دونم اون بابا کيه و اين حرف رو تو چه موقعيتی گفته! ولی به اين ترتيبی که تو بريده ی نظر اين بابا رو تو متنت گفتی، همه من جمله خود من چاره ای ندارن جز «قبول داشتن قبول نداشتنتو!» ... اما درباره خط بعدی متنت: از دو گزاره«متنت عاشقانه نیست» و «جوهره ی هنر عشقه» نميشه نتيجه گرفت که متنت هنری نيست! مهم اينه که متن عاشقانه نوشته شده باشه... نشونشم اينه که هيچ وخت حس خوبی که نسبت به متنت داری از بين نره.

شهاب

۴.تو پست «آخ جون! نکته اش رو فهميدم!» هم نظر دادم! بخونی خوشحال ميشم! ضمن اعلام اينکه من نه «رييس» رو ديدم و نه «جنگ دنيا» ها رو ، مطابق با کامنتی که توی «آخ جون! نکته اش رو فهميدم!» گذاشتم، با بقيه متنت موافقم غير از يه خطش! ۵.ميگه: «قرن ما شاعر اگر داشت، که ديگر....» و اين همون حرف توست! ميگه اگه شاعر داشتيم يه سری که ادعای شاعريشون ميشه شعار «کبوتر با کبوتر، باز با باز» رو تو غالب شعر به خورد ملت نمی دادن! البته گلايه ی اصلی اين «ترانه» (!!) از خود شعار «کبوتر با کبوتر، باز با باز»ه! ولی در کل داره حرف تو رو می گه که نکته گفتن ها رو به شاعرای واقعی بسپريم.

ويدا

جوهره ی هنر عشق است ولی نه اون عشق(شايد بهتره در اين جمله از فقط استفاده کنم!)من عشق رو يک جور وابستگی می دونم ...حالا به هر چيز يا هر کس يا حتی به يه وجود ، نه لزوما موجود!ولی حتی اگر جوهره ی هنر همون عشق!! هم باشه ، اون زيبايی که بايد ازش لذت ببريم مربوط به اون زنان زيبا نيست!زيبايی مال اون حس وابستگی هست که به دنبالش يه جور افتادگی ، کرنش و ... به وجود می آورد.

جوابيه صاب وبلاگ

بهار*؛آره می دونم!تو اينترنت زياد دنبالش گشتم و يه چيزهايی گير آوردم.هنوز هم دارم می خونم! سهيل*؛از تو بعيد بودا!بابا خوب معلومه که نماد فيلم بد بود! پيمان*؛مفصلا بهش ثابت کردم که نفهميده منظورم از اين پست چيه!بابا کل حرف من اين بود که می تونی از تجريش فيلم بگيری و هنر هم بسازی نيلوفر*؛کی گفته؟هم من هنرمندم هم تو!آره! سميرا*؛متشکر از نقد کاملت! النديل*؛تقريبا نظرات همون نظرای خودم بود.ولی ارزش گذاری روی هنر هم مهمه،به ملاک اون هم فکر کردی؟ سلمان*؛اين پست رو استثنا قبول می کنم که گنگ بود ولی بقيشو نه!لقمه آماده که قرار نيست براتون بگيرم رفيق! شهاب*؛اون شعر رو ولش کن،کلا اين پست ضعيف بود!اون بابا شاملو بود،شايد!کلا قبول دارم انتقادت رو!!اون کامنت هات رو هم خوندم،ممنون! هدا*؛من خودم خيلی سر قضاوت روی هنر گير دارم هنوز!به راحتی نمی تونم شعر حافظ رو برتر بدونم.خيلی هم تعريف اون بابا رو دقيق نمی دونم.