۶۶۶

نزدیک غروب بود.استفان همچنان منتظرش نشسته بود.به آخرین دیدارشان در همین پارک فکر می کرد و هدیه ای که به او داده بود.فکر می کرد واقعاً آنا ارزش آن هدیه را داشت؟چه چیز تا به حال از آنا هدیه گرفته بود؟ نمی دانست...

ناگهان وجود آنا را در کنارش احساس کرد.اما این همان آنای دوست داشتنی نبود.موهایش را از ته تراشیده بود.

نگاهش را از آنا برگرداند.آسمان کاملاً تاریک شده بود.از جایش بلند شد.رو به آنا کرد و گفت:هر وقت موهایت بلند شد به اینجا سر بزن،من حتماً اینجام.

بعد بدون اینکه حتی نگاهی به معنای خداحافظی بکند از پارک خارج شد.

/ 9 نظر / 4 بازدید
morteza adib

خیلی‌ خوشحال میشم که سری به وبلاگ ما هم بزنید. ضمنا برای تبادل لینک توی قسمت نظرات پیام بذارید.

اسلامی

نوید جان سلام. هر داستان با یک جرقه شروع میشه، جرقه ای که یه ماجرا رو تو ذهنت تصور میکنه. این تازه شروع فرایند خلق داستان است. بعد از اینکه ماجرا تو ذهنت شکل گرفت، باید بری سراغ جزییاتش. هیچ موقع در ارائه کردن داستان به دیگران عجله نکن. جرقه های ذهن تو خیلی خوب و جالبند. اما جزئیات... متاسفانه کمتر به جزئیات توجه می کنی، انگار دوست داری زودتر به همه داستانت رو نشون بدی.اینه که داستانهات کوتاه و بسیار شتابزده به نظر میرسن. اگه این نوشته را یکبار جلوی خودت بذاری و سعی کنی که هرچقدر که میتونی جزییاتش رو بیشتر کنی، شاید داستان بهتری داشته باشی. اگه خواستی بیشتر راجع به این موضوع صحبت کنیم ای میل بزن. قربانت!

فرزاد

وبلاگ قشنگت رو ديدم. خيلی لذت بردم. هيچ ميدونی يه عکس به اندازه ده صفحه متن ميتونه به مخاطبش مطلب برسونه و چقدر گذاشتن عکس توی پرشين بلاگ سخته و ما اين مشکل رو برای شما حلش کرديم اگه ميخوای توی وبلاگت عکس بذاری کافيه رو آدرس سايت کليک کنی. (http://www.embrpo.com/mail/picture.asp)

فرزاد

وبلاگ قشنگت رو ديدم. خيلی لذت بردم. هيچ ميدونی يه عکس به اندازه ده صفحه متن ميتونه به مخاطبش مطلب برسونه و چقدر گذاشتن عکس توی پرشين بلاگ سخته و ما اين مشکل رو برای شما حلش کرديم اگه ميخوای توی وبلاگت عکس بذاری کافيه رو آدرس سايت کليک کنی. (http://www.embrpo.com/mail/picture.asp)

Hex

آره !؟!

Lohrasp

mmm....rastesho bekhay man anayi nemishanasam!!!pas nazari nemidam...badesham mer30 ke eshkalamo gerefty!!!:Dalbate man hosele nadaram ke bebinam ke aslan to moshkeli dary ya na...pas khodafez!!!

mamad ali

وا......!استفان! تووو هم!

سیّد عدنان

مم.. بعضی وقتا آدم ميبينه بعضی چيزها ارزشی رو که واسش قائل هس رو نداره