مرثيه ای برای وطن

زمانی اینکه پسری حرف از حقوق زنان بزند کلاس داشت.حال دیگر کلاس که ندارد هیچ،تعبیر به لامردی و بعضا خصوصیات زشتی می شود.زمانی راه افتادن در خیابانها و در دفاع از رهبر سیاسی جامعه شعار دادن کلاس داشت و امروز تعبیر به متحجر بودن می شود.زمانی بدنسازی و آرایش برای مردان زشت بود و امروز عکسهای ابرو برداشته ی در حال بازو گرفتن در صفحه های اینترنتی مان کلاس دار شده و زیاد دیده می شود.

این روزها  عمل دیگری هم از دید عده ای کلاس دارد؛ساز مخالف زدن.

همه ی اینها را نوشتم که از قبل گفته باشم به بعضی حق می دهم که فکر کنند تمام حرفهایم را در این نوشته برای جلب توجه خوانندگان زده ام.

***

مثل خیلی چیزهای دیگر به این نوشته ها اسم بازی داده اند.گویا «بازیِ وطن».صحبت کردن از وطن یک بازی است.جالب است...به هر حال خواست که بنویسم و در این «نمی دانم چی» شرکت کنم.

ساده است که بانگ برداریم: آه؛وطنم کو؟وطنم گم شده است و از این قبیل قشنگی ها.ولی...واقعا کو؟منظورم کوی مکانی نیست،کوی چیستی است.مگر کوی چیستی هم داریم ؟خدا را شکر که چیزی به اسم ادبیات وجود دارد که به برخی چرت و پرتهایمان رنگ هنری بدهد...جواب بدهیم.قضیه کمی پیچیده شده است.چرا وطن برایمان به یک شخصیت حقیقیِ مقدسِ الگو دهنده ی هدفسازِ کوفتی تبدیل شده است؟

وطن اینها نیست.وطن یک سرزمین است که مادر  و برادر و زن و بچه و مادربزرگ و شوهر خاله و باجناق و نوه و دوست پسر و رفیق سوم دبیرستان و اینهایمان در آن زندگی می کنند.این سرزمین به خودی خودش به گردن ما حقی ندارد.هیچ لطفی به ما نشده است.همه اش وظیفه بوده و معامله و مطمئنا یک معامله ی نه چندان منصفانه به سود حکومت،چه کنیم که قدرت و حکومت شبها تنشان را روی یک تخت می گذارند و زورگویی و منفعت طلبی بچه هایشانند.هر دو،زن.به فرض هم که لطفی شده باشد.حضرت عالی لطفی که کفشهایتان در سالم ماندن انگشت کوچک پایتان به شما می کند جبران می کنید؟!

ما همه مان کشورمان را دوست داریم.من هر وقت به معنای لذت در زندگی شک می کنم به یاد گلهای تیم ملی می افتم و چیزی ته دلم آرام می گیرد.ولی...جز این است که سربلندی این کشور تا حدی به معنای سربلندی من نیز هست؟اگر تمام فک و فامیلمان آمریکایی بودند و خودمان در ایران به دنیا آمده بودیم و در همینجا هم بزرگ شده بودیم باز هم از گل استیلی انقدر ذوق می کردیم؟بعید می دانم...

ما همه مان کشورمان را دوست داریم.معلم عزیزی داشتم و دارم که بچه های هم سن و سال من را از رفتن به خارج برای ادامه ی تحصیل و زندگی و ...منع می کنند.می گویند تو وقتی حتی به عنوان پلیس سر چهار راه هم بایستی داری به نظام آنها کمک می کنی.نظامی که چهار روز دیگر ممکن است بمبی بر سر و کول خواهر و مادر و پدر و برادرت بریزد.در نگاه اول شاید پرت باشد ولی واقعا به این حد هم بیراهه نمی گوید.ولی باز هم کم توجهی شده است.باز هم داریم به مضاف الیه کلمه ی برادرت بی دقتی می کنیم.باز هم نوعی من مطرح است.اگر مصلحت اندیشی شخصی مطرح است،شاید همین کار یعنی رفتن به خارج*،مانع خیلی از آسیب های متوجه من باشد...

ما همه مان کشورمان را دوست داریم.مدتی است که شغل آینده دوباره فکرم را مشغول کرده است.رفتن به سمت سینما یا فراموش کردنش موضوع یک سری از بحثهای این روزهایم شده است.حرفی را چندین بار شنیدم؛اینکه توجه کن در چه صورتی برای جامعه ات مفیدتری،آن را انتخاب کن.گور پدر جامعه...چه گلی به سر ما زد که حالا ما براش گلِ سر دست کنیم؟اینطور هم فکر نکن که سود فرد در گروی سود جامعه است و از این جور اراجیف.روابط و عوامل تعیین کننده انقدر هست که کار به فعالیتهای تو یکی نرسه...مثلا اونی که رفت لامپ رو اختراع کرد به فکر بدبختایی که شبها باید برن تو نور چراغ نفتی ها درس بخونن بود و انگیزه اش برای کار جامعه اش بود؟اونی که رفت زور زد و حنجره اش رو پاره کرد و ترانه ساخت و خوند که «وطن پرنده ی پر در خون،وطن شکفته گل در خون،وطن...»به فکر جریحه دار کردن احساسات مردم برای انقلاب کردن و آوردن جناب ولیعهدِ گیم نت باز بود یا فکر اینکه نکنه صندلیهای کنسرتش خالی بمونه؟...

ما همه مان کشورمان را دوست داریم.یک بار این طور نوشتم و مشخصا به مذاق خیلی ها خوش نیامد:...نبود ایدئولوژی است که می گذارد چهار تا جوان از خدا بی خبر را با فرستادن آهنگران به جبهه ها،تو دل دشمن بریزن و بعدا اسمشون رو بذارن شهید!... ولی من واقعا به چه چیز توهین کرده ام؟تمام بزرگانی هم که رفتند،شهید هم شدند مطمئن باشید اگر یک بار با خودشان خلوت و برای خودشان هدف گذاری می کردند(که مطمئنا اکثرشان این کار را کردند) به این می رسیدند که بابا به درک که بیست سال دیگه خرمشهر دست صدام باشد یا ریگان یا خمینی یا... .آن چیزی که مهم بود ودرستش هم همین است این بود که نکند پس فردا حیوانهایی بیایند و به ناموسشان تجاوز کنند،بیایند و پدر و مادرشان را اذیت کنند،بیایند و نگذارند بچه هاشان بروند درس بخوانند و ... .والا خود یک وجب خاک چه ارزشی دارد جلوی آن همه ارزشهای دیگر؟آن جمله ام هم فقط در راستای بیان تحت تاثیر بودن افراد توسط محیط بود و چیزی از ارزشهای شهیدان کم نمی کرد،حرف سر این نبود که آنها آرمانی برای خود نداشتند...

...

ما همه مان کشورمان را دوست داریم ولی باز هم باید بگویم که ارزشها اولویت دارند.اولویت!

*مطمئنا این متن را ننوشتم که تشویق به فرار انسانها(و نه مغزها) کنم.

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٩