چيزی همين حوالی- فاز اول

فاز اول:

این نوشته تند است.نگران عاقبتش نیستم.عاقبت اندیشی هم از آن کثافت هاست.گوش کن:

همه روشن اند.همه می فهمند و با تشویق امثال خودشان زنده اند و هیچ قاضی بالغی هم نیست که قضاوت کند چه کسی درست می گوید؛که واقعا هم نیازی به قضاوت نیست.بدبخت ترین آدمها می دانی چه کسی است؟آنکه احساس -و نه حتی فکر- می کند که خیلی بزرگ است ولی حقیقتا بزرگ نیست.این موجود از طرفی در عذاب است چون خود را درگیر با نادانانی از همه چیز بی خبر می بیند و از طرفی هم دانایی ندارد که بخواهد پیش بیندازتش.

توانا بود هر که دانا بود...واقعا؟

بیایید مدل ارائه دهیم.مشکل اینجاست که بزرگی آدمها در بزرگی دانش آنها معنا می شود.به درک که اسپینوزا کدام جانور دوپایی بود و فیخته چه دیوانه ای اگر قرار است همان زندگی روتینی را پیش بگیری که همه گرفتند و در همان تونل تاریک -آن هم با نور بالا- حرکت کنی که همه همان جا رفتند و تازه فهمیدند که تونل در حال ساخت است: دنده عقب در تونل

مثالش دم دست است...گفتم که؛از آن کثافت هاست.

انسانهای بزرگ فکرهای بزرگ دارند نه دانش های بزرگ.یادت باشد که اسم قلمبه سلمبه وجود ندارد،مواظب قضاوتهایت باش.

سعی نمی کنم که خواننده را با لذت پرده گشایی از حرفهای پشت پرده که همیشه با لذت خواندن یک متن درست اشتباه گرفته می شود بدرقه کنم؛بی پرده می گویم: منظورم از این پست وبلاگها و نوشته های همین حوالی است.

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۳