باتلاق روزمرگی

ارزشهای ما کجان؟کیان؟از کجا آوردیمشون؟چقدر واقعا ارزشمندند؟چقدر ما رو به هدفهای بزرگی که تو زندگیمون در نظر گرفتیم نزدیک می کنن؟چقدر وجود این ارزشها تو زندگیمون نقش دارن؟آیا تونستیم عین و ذهن رو به هم نزدیک کنیم؟آدم ارزشمند کیه؟جز اینه که ارزشهای آدمها رو مسایلی مشخص می کنه که براشون ارزش قائلند؟

ما ارزشهامونو گم کردیم.

علی تو بلاگش این طوری نوشت:

درس، تفریح، تلویزیون، ورزش، سینما، کار، مسخره بازی، بوفه ی علوم(!)، خواب... و همه ی کارهایی که هر روز انجام می دیم...نکنه بی ارزشند!؟

نکنه همه ی چیزهایی که برامون مهمند بی اهمیت اند؟
نکنه یه روز از همه کارهایی که کردیم، و به خاطر همه ی کارهایی که نکردیم پشیمون بشیم؟
نکنه زندگی مثل یه کتابه که خیلی مسخره قراره تموم بشه!؟
نکنه صفحات این کتاب رو داریم چشم بسته ورق می زنیم!؟
نکنه...؟!

----------

اگه علی به ارزشمند نبودن این کارها شک می کنه؛من مطمئنم.این مسائل وقتی رنگ ارزش می گیرن که در کنار مسائل ارزشمند دیگه ای قرار بگیرن که اینها رو به یک ضرورت تبدیل بکنه.

ما واقعا داریم چی کار می کنیم؟!حسام چند وقت پیش حرف جالبی زد.به این مضمون که زندگی یک بچه شریفی [منظور بچه های دانشگاه سراسری حتما!]چقدر مسخره است.درس مهمترین کاریه که در هر لحظه باید/می تونه انجام بده.کل چهار سال تلاش می کنه که نمره بیاره و بعدش هم...باز!

----------

آره،شاید واقعیت همین باشه.ولی یه نگاهی به بیرون هم بندازیم.بیرون چه خبره؟بقیه چی کار می کنن که ما ازش عقب افتادیم؟بچه مذهبی ها حتما این حرفها بهشون بر می خوره،همونطور که تا پارسال به من هم بر می خورد؛من علاوه بر اینکه بهم برمی خورد یک کم احساس غرور هم می کردم که جواب این سؤالها رو دارم،ولی... .[هر چند؛هنوز هم دارم!]

نسل ما داره به کل از داشتن ارزش توی زندگی می برّه.در هر زمینه ای.الناز درباره ی دوستی ها این جوری نوشت:

خيلي چيزها در نظر خيلي ها بي ارزش شده (خودم رو استثنا نمي دونم.) دوستی هم جز همین چیزهاست و همين دوستي ها رو سست كرده، رابطه من و تو فقط منجر شده به پر كردن لحظه ها، وقتي تنهام، وقتي بهت نياز دارم... اينقدر اين رابطه در نظرمون بي ارزش شده كه خيلي وقتها.. تو؟! يادم نمي آ‌د! راحت تو رو از ياد مي بريم. يعني ممكنه كه تو هم به من احتياج داشته باشي؟.. نه! داره بهم خوش مي گذره.. بي خيال!

----------

هر چند با نظراتش درباره ی دوستی موافق نیستم ولی این بوی بی ارزشی رو که الناز می گه؛من هم حس می کنم.

بعضی کاملا برخلاف من فکر می کنن.نمونه اش علی جلالی که فکر می کنم 7-8 سالی از من بزرگتره.بحث این شد که من چه کتابهایی می خونم.وقتی فهمید که روی موضوع خاصی تمرکز ندارم گفت چرا روی یک مساله ی خاص کار نمی کنی که صاحب نظر شی؟اول کمی مسخره به نظر می رسید.در جواب این سؤال من که مگه صاحب نظر شدن چه فایده ای داره(به قول خودمون کجامونو می گیره؟!)گفت صاحب نظرهان که دایره ی دانش و توانایی آدمها رو وسیع می کنن... .بهش می شه گفت خوب!باز هم!وسیع شدن دایره کجامونو می گیره؟!ولی این جاست که جواب اون دیگه به درد خیلی ها نمی خوره.ارزشهایی که امثال علی جلالی قبل ار این مساله برای خودشون ساختن(درست یا غلط مهم نیست)باعث می شه که این موضوع براشون مهم جلوه کنه...پس باید خیلی عقبتر رفت.اونجایی که از  مقدساتمون سرچشمه می گیره.

پست قبلی: ((...در همه ی زمینه ها همینطوره؛هیچ چیزی نمی تونه مقدس باشه مگر انکه تقدسش رو از موجودی مقدس گرفته باشه.))

سمیرا پرسید آیا واقعا هنوز چیزی برای نوید وجود داره که بخواد بخاطرش مبارزه کنه؟آره،داره!اگر روزمرگیها بذارن!

 

 

پی نوشت:حجم انتقادها به پست قبلی غیر قابل باور بود!از همه ی کسایی که نظراتشون رو گفتن ممنونم!مخصوصا از هدا!

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٩