Khatkhati Reloaded

{تو چرا هیچ وقت موبایلت رو خاموش نمی کنی؟}

-بابا روانشناس معروف سراغ نداری؟

--تا برای کی بخوای!{بابای من تو این موضوعها به خودم رفته}

-برای خودم

---باز چی شده؟

-هیچی!می خوام ببینم می تونم دیوونش کنم یا نه!

{من کسایی که می شناسم رو هم نمی ذارم اددم کنن،تو اونایی که نمی شناسی رو هم ادد می کنی؟}

--نه!اگه اینه که هیچی

---تواناییهاتو می خوای ثابت کنی؟

--بابا این پیر طریقته{چرا بابام منو قبول داره؟!تو برا چی منو قبول داری؟}

---خیلی خوبه آدم توانا باشه،ولی باید تواناییهاشو گسترش بده،مثلا شلختگی و نظم و... .

-چی میگی مامان؟!من موندم حکمت صفت خوبیه یا نه؛بعد تو اومدی می گی شلختگیت رو اصلاح کن؟!{صبر کن بابا!اول بگو ببینم به چی می گی خوب؟}

-- میگم یه پیشتهاد دارم!بیا اینو ببریم پیش این یارو موسوی نسب

-که چی بشه؟!

--یک کم حالت رو بگیره! {این هم یه جور اعترافه خوب!}

---همون  استاد یوگا  رو میگی؟

--آره؛البته تو که خوشت نمیاد ازش!عین شاه پرویزی!یه بار بدبخت درباره ی زنها حرف زدا؛از همون موقع جلوش موضع گرفت.

---فقط یه بار؟یادت رفته شروع کرده بود راجع به مانتو کوتاه و آرایش و ...؟{پس این چای چی شد؟}

"-آخر این وبلاگت رو چی کار می کنی؟

-نمی دونم درست!شاید حرفی برا گفتن ندارم؛شاید می ترسم وقتی همه حرفام رو اونجا بزنم دیگه حرفهای عادیم تکراری بشن{این خطر همه نویسنده ها رو تهدید می کنه ولی معمولا مردم کودن تر از اونن که بفهمن این حرفها رو یه جا شنیدن؛اصلا وایسا ببینم!خود تو نبودی می گفتی اگه آدمها همه ی اون چیزهایی رو که می دونستن یادشون بود؛دنیا گلستان می شد؟!پس می شه خیلی راحت از این قضیه گذشت!چون بوی گند اینجا بدجوری تو دماغ می زنه}شاید هم سرعت پیشرفت فکرم می ترسونتم!نوشته های دو سال پیشم رو که می خونم،می خندم؛نوشته های پارسالم رو که می خونم،می گم کاش می شد اینو امروز با فکر امروزم می نوشتم.

"-هوم!یادته بهمون می گفت "هیچ اندیشمندی نمی تونه اندیشه هاش رو قاب بگیره؟!"

-هیچ هنرمندی!{من و چه به این حرفها؟!}من یکی که از تغییر دیدگاه نمی ترسم!{میشه بگی تو از چی می ترسی؟نمی دونم!این بابا باحال بود!از دخترهایی می ترسید که خیلی راحت بلدن بگن "نه!"؛چون اگه گیرشون بیفتی دیگه نمی تونی ازشون خلاص شی}

"-ولش کن!کوه فردا رو میری؟

-شاید!اگه برم تنها میرم!

"-پس دارآباد نرو که نبینید همو!

-اه!حالا که اینجور شد اگه بخوام برم؛میرم دارآباد!بابا کی آدمها می خوان بفهمن تنهایی آدمها حرمت داره؟

"-مسالت با این تنهایی رو حل کردی؟

-آره تقریبا!{بعدا برات توضیح می دم}فعلا درگیر اون یکی مشکلم!

"-کدوم؟

-هر کدوم!

"-لوس!

-تو دختر بودی؛چی می شدی!!ارزش آدمها؛تفکیک آدمهای با ارزش و بی ارزش برام سخت شده

"-نسبیه خوب!

-آره!ولی باید توی یه نسبت بخصوصی مرز گذاشت،خود مرز هم باید نسبی باشه{اصلا می فهمی من چی می گم؟!فرضا هم بفهمی؛چیزی به من می رسه؟...خودخواه!می دونی؟همه آدمها خودخواهن؛نمی دونم کی کرده تو کله شون که خودخواهی صفت زشتیه؛ بعدا بیشتر برات می گم!}

***

۱.یک کم دیر شده ولی حیف نظر این آقا که به اسم  "نمی شناسیش "نظر گذاشته رو بی جواب بذارم!داشتم فکر می کردم با خودم اون ضرب المثل قدیمیا رو دوره کنم یا جوابتو بدم،دومی رو انتخاب کردم!نظرت به درد کلاسهای رفتارشناسی هم می خوره :اول با کلمه "به نظر من" شروع می کنی که خیلی خودت رو دموکرات نشون بدی!بعد کارت می رسه به کلمات "الکی" و "مسخره"بعد حزبت رو فراموش می کنی و می گی "باید ..."بعدش هم که دیگه خیلی پررو می شی و می گی "ابله"!!قربون آقا!الان فهمیدم که اصلا خودت جواب خودت رو دادی!

۲.اذیتم نکنید!خودم به موقعش می نویسم.دلیلی هم نمی بینم پست قبلی رو پاک کنم!

 ۳.دوستان یادتون که هست؟!قضیه تکامل و این حرفاست.متاسفانه هنوز به تکامل اعتقاد دارم!

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٦