تو که اينقدر مهربان بودی!

من از ۱۲ فروردين تا حالا دارم سعی می کنم که بنويسم.جور نميشه ديگه!کلی چيز می خواستم بگم که الان خيلی هاش رو يادم رفته خيلی هاش هم تصفيه يا سانسور شدن!

اردويی که تو عيد رفتيم خيلی اردوی خاصی بود،شايد اولين بار بود که اگر کسی ازم می پرسيد خوش گذشت يا نه بايد سرم رو پايين مينداختم،بايد به خيلی چيزها شک می کرديم و کرديم.من الان می خوام دو موردش رو بگم.

<ما همه خوبيم>

فکر کنم ۳ نفر هستن که از اول وبلاگ تا حالا باهامن،اونا يادشون مياد که يکی از اولين نوشته هام درباره ی قضاوت درباره ی آدمها بود.اين موضوع هر چی بزرگتر می شيم حادتر می شه...يک بار که به يکی از بچه ها تکيه داده بودم و دستم رو شونش بود که حرف اون شد...گفت اگه دوست اونی دستت رو بردار،بعدش گفت شوخی کردم ولی جفتمون می دونستيم که...يه بار ديگه حرف بچه ی خوب و بد شد(با يکی ديگه)گفتم می تونی يه آدم بد مثال بزنی؟گفت اون...من ازش پرسيدم واقعا اين قدر به معيارهای خوب و بد بودنت مطمئنی که اينجوری نظر ميدی؟و سکوت کرد.

مساله همينه،اگه واقعا اين قدر کارمون درست که خوب و بد رو تشخيص می ديم،اين پا در هوا موندنمون چيه(نگو صفت خودت رو عموميت می دی،هممون اين جورييم)اگر هم نه که چرا اين طور به معيارهامون مطمئنيم؟

<...و يکی از رؤسا ار او پرسيد و گفت:ای استاد نيک،چه کنم تا وارث حيات سرمدی گردم؟و عيسا وی را گفت:چرا مرا نيکو می گويی،هيچ کس نيکو نيست،جز يکی،و آن خداوند است.>

                                                                             انجيل لوقا،باب ۱۸،آيه ۱۸-۱۹

اگه خواستی بگو يک داستان خوب بهت معرفی کنم.

<واقعا ما همه خوبيم؟!>

روی همش خاک کشيد،۱۰ روزی که حداقل در اون ۶ بار دعوا شد.می دونی چيه؟يک موقع هست آدم خودش رو از بقيه جدا می کنه و ميگه خاک بر سرشون،۷ سال با هم زندگی کردن،به هم محبت کردن،با هم دوستی کردن و از همه مهمتر هم رو دوست داشتن و حالا اين جوری به جون هم افتادن.اين جوری خيلی سخت نيست.ولی يک موقع هست که آدم خودش رو هم مثل بقيه می دونه و احساس می کنه که از يک سری تنفر داره.تنفر اگر وجود داشته باشه بايد نسبت به خصلت ها و شخصيت ها باشه نه نسبت به خود شخص،ولی اين طوری نيست...ما از هم متنفر شديم و نشون داديم...خيلی سخته برام که بگم...نشون داديم که چقدر روابطمون بی ارزشند(حکم کلی نمی دم،دقت کن!)برا من خيلی سخته که بخوام بگم چقدر کشکی بود،يه گوله آدم دور هم بوديم و حالا هم می خوايم از هم جدا شيم و حتی حاضر نيستيم کاری کنيم که با دل خوش جدا شيم.نتونستم حرفم رو بزنم...

 

چند حرف کوچيک:

۱.يک تکه نان و ما همه خوبيم رو ديدم!تازگی فيلمها رفتن تو تک جمله ها.يعنی کل حرفشون رو تو يک جمله که از لحاظ ظاهری فرقی با بقيه جمله های فيلم ندارن می زنن:دل پسر گرفته بود،بهش گفت چشمهات رو ببند،چشمهاش رو بست،گفت چی می بينی؟گفت هيچ کس.گفت خوبه،هيچ کس خوبه ديگه!...گفت می شه حدس زد آخرش چی ميشه.گفت چرا حدس؟من بهت می گم:آخرش هممون می ميريم،چه زندگی کرده باشيم چه نکرده باشيم.

۲.ترس هم موجود ناشناخته اييه.من ترجيح ميدم خوفی باشم تا رجايی،خوفی بودن خيلی دل رو پاکتر نگه می داره،نه؟!(عنوان اين پست به اين بر می گرده)

۳.خدايا من می خواهم کنار تو باشم.<امير محمد آموزگار،۸ ساله،از بچه های بم،بعد از حادثه>چند وقت يک بار يادشون می افتيم؟!

۴.هديه بخون،حسام تو هم بخون:اکثر آدمها وقتی کادويی می گيرن به ارزشی که برای خودشون داره نگاه می کنن(منظورم فقط مادی نيست)من وقتی کادويی می گيرم به ارزشی که برای طرف داشته نگاه می کنم!مفهومه؟!

۵.حميد می بينی چقدر من با ارزشم:(؟!)از تاکسی پياده شدم،هزار تومن دادم،هزار و پنجاه تومن گرفتم!

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٥