من هم دنيايی هستم

يادمه يه زمانی محبوب ترين نويسنده ام جبران خليل جبران بود.بعد از يک مدتی بدون هيچ دليلی ازش بدم اومد.چند وقت پيش تو کتاب ديوانه اش-که تنها کتابش که نخوندم-يه حکايت جالب ديدم.براتون می نويسم:

- یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت. وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند. وا ایستاد. آنگاه از میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد"ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد."سگ چون این را بشنید در دل خود خندید و از آن ها رو برگرداند و گفت" ای گربه های کور ابله, مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است."

 

همين.

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۳