(ج س ذ)

| سنگ بودم،حتی يک قطره هم نبود،قطره نمی خواستم،منتظر باران بودم،آمد و چشمانم را شست |

-خدا،کمک!می ترسم اين رو هم از دست بدم.

-چقدر برات ارزش داره؟

-زياد.

-حاضری جونت رو هم براش بدی؟

-...

-سؤال کردم ازت!

-نه!

-نمی فهمم.

-آخه می ترسم،تجربه ندارم،می ترسم دروغ باشه،يا اصلاْ ساخته ی ذهن خودم باشه.

-يعنی می خوای بگی خودت هم شک داری؟

-آره...راستی شرمنده بابت ديروز!

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢٢