۶۶۶

نزدیک غروب بود.استفان همچنان منتظرش نشسته بود.به آخرین دیدارشان در همین پارک فکر می کرد و هدیه ای که به او داده بود.فکر می کرد واقعاً آنا ارزش آن هدیه را داشت؟چه چیز تا به حال از آنا هدیه گرفته بود؟ نمی دانست...

ناگهان وجود آنا را در کنارش احساس کرد.اما این همان آنای دوست داشتنی نبود.موهایش را از ته تراشیده بود.

نگاهش را از آنا برگرداند.آسمان کاملاً تاریک شده بود.از جایش بلند شد.رو به آنا کرد و گفت:هر وقت موهایت بلند شد به اینجا سر بزن،من حتماً اینجام.

بعد بدون اینکه حتی نگاهی به معنای خداحافظی بکند از پارک خارج شد.

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱٦