وضعيت من

۱:من تو يک فرودگاه نشسته بودم.منتظر بودم هواپيما بياد.اعلام کردن که بايد برم سوار شم.کمی از راه رو رفته بودم که يک نفر دستم رو گرفت و گفت که فرودگاه شهر همسايه هواپيمای جت داره.اگه يک کم صبر کنی و ديرتر راه بيفتی راحتتر می رسی.گفتم باشه...!

۲:داشتم راه می رفتم يک دفعه يک فنر به لباسم گير کرد.باهاش عقب رفتم.باز هم عقبتر و باز هم... .هنوز هم دارم عقبتر می رم تا اين فنر فشرده تر بشه...!

اگه نفهميدی فشار نيار؛قرار نيست بفهمی!

می خوام دفترچه ی يادداشت رو امتحان کنم.ديگه حداقل اين قدر وقت نمی گيره.

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢۸