داستان(۲)

سلام

این داستانی بود که به عنوان تکلیف به معلم ادبیات دادم(البته با اندکی تصرف در نوشته ی اصلی!):

 

ماه زیبا

دیر وقت بود و همه جا تاریک.در را باز کرد و آرام پا به کوچه گذاشت.تاریک بود ولی باز هم آسمان او را به یاد محمود می انداخت.چون ماه هنوز آنجا بود... .به اطرافش نگاه می کرد.از اینکه بمیرد می ترسید؛می ترسید دیگر او را نتواند ببیند.

 در خیابان می دوید.بادی که به او برخورد می کرد را اصلاً احساس نمی کرد.چشمهایش سیاهی می رفت.ولی هنوز می توانست پژوی سفید رنگی که مدام چراغ می زد و به دنبال او حرکت می کرد را ببیند.فرصت کم بود امٌا نباید به پژو مستقیم نگاه می کرد.محمود حتماً ناراحت می شد.اینها مهم نبود.او فقط می خواست محمود را ببیند.مزه ی تلخ قرصهایی را که خورده بود هنوز در دهانش احساس می کرد؛این هم اصلاً نا امیدش نمی کرد.افسوس این را می خورد که ای کاش قبل از خوردن قرصها به ماه نگاه کرده بود.فرصت افسوس خوردن هم نداشت.دیگر پژو را هم نمی دید.ولی خاطرات محمود چیزهایی نبودند که با چند قرص از جلوی چشمش دور شوند.

فریاد زد.صدایش در خیابان پیچید.کسی صدایش را نمی شنید.سرش را رو به آسمان کرد و بلندتر فریاد زد.این بار دیگر صدایش نمی پیچید.فقط خودش نبود که این صدا را می شنید.هنوز هم هیچ بادی  احساس نمی کرد.

.نگاهش باز به ماه افتاد.راستی ماه هیچ وقت به این زیبایی نبود!

دیگر نمی توانست به این فکر کند که چرا هیچ ستاره ای در کنار ماه نمی بیند.

***

مهتاب روی تخت بیمارستان بود.محمود با ترس و اضطراب به این سو و آن سو می رفت.نمی توانست به مهتاب نگاه کند...هوا روشن شده بود.

 

 

کسی فهمید چی شد؟!

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱۸