طعم قرصهای مادربزرگ

سلام
يه خاطره که تو يک ربع نوشته شده:


«...اين است که هر جسم در عين اينکه بالفعل حقيقتی از حقايق است امکان اينکه شيء ديگر بشود در او هست،مثل تخم مرغ که...»
صدای کلمات عربی که با لهجه‌ی ترکی گفته می شدند،تمرکزش را به هم می زد.جمله را چند بار خواند تا اينکه مادربزرگش تلوتلوخوران وارد اتاق شد.نيم نگاهی به او انداخت و سپس دوباره مشغول مطالعه شد.ولی انگار اتفاقی افتاده بود.مادربزرگش داشت با صدايی بسيار آرام صدايش می‌زد.سرش را دوباره بلند کرد و دید که مادربزرگش روی زمین دراز کشیده و دارد بالشی که آنجا بود را به شدت فشار می دهد.پرسید:«چی شده؟!»و مادر بزرگ پاسخ داد:«مامانتو،مامانتو صدا کن.»از جایش بلند شد و مادرش را صدا زد که بیاید.وقتی برگشت دید همان کلمات عربی را دوباره بر زبان دارد.داشت اشهدش را می گفت...تا به حال این صحنه را ندیده بود.کلمات نصفه نیمه گفته می شدند ولی هنوز مشخص بود که سعی دارد بگوید:«اشهد أن لا اله الا الله و...»سریع رفت و دست مادربزرگ را گرفت.تنها کاری که در آن لحظه به ذهنش می رسید همین بود.می دانست که مادربزرگ خیلی دوستش دارد.کسی چه می داند شاید این داستانها واقعی باشد...!
دستش کمی سرد بود.هنوز مادر بزرگ این طرف و آن طرف می شد و دست نوید را به شدت فشار می داد.مادرش همچنان ایستاده بود و نگاه می کرد؛آخر همه می دانند که مادربزرگ خیلی فیلم است؛البته برای جلب توجه!ولی نوید فکر می کرد شاید این بار فرق دارد.نوید نیم نگاهی به مادرش انداخت.مادرش با حرکت دست قلبش را نشان داد و آرام گفت:«قلبشه!»سپس بلند گفت:«زنگ بزنم نیما بیاد بریم دکتر؟»و مادربزرگ با حرکت سر جواب مثبت داد...معلوم شد که نیما نمی تواند بیاید.قرار شد به آژانس زنگ بزنند.مادرش داشت لباس می پوشید که مادربزگ داد زد:«نمی خواد زنگ بزنی آژانس!»وقتی به اتاق برگشتند معلوم شد که حال مادربزگ بهتر شده و دیگر نیازی به دکتر نیست.گاه صدایش می لرزید و گاه بسیار عادی بود.کمی که گذشت دوباره حالش بد شد.مادربزرگ بریده بریده گفت که به آژانس زنگ بزند ولی تا فهمید که جمعه است و دکتر خوب پیدا نمی شود منصرف شد.کمی دراز کشید و...سپس رفت و ظرفها را شست!نوید با خود فکر کرد که اگر جای مادربزرگش بود هیچ وقت قرصهایش را نمی خورد...آن موقع مرگ از این قرصها خوشمزه تر است!  

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٤