چابهار(۱)

سلام

مدتی که می خوام درباره ی عزاداری بنویسم ولی می بینم هنوز اطلاعاتم کامل نیست.حالا وقتی کامل شد حتماً می نویسم.کلی کار رو سرم خراب شده ولی دیدم خیلی وقته چیزی ننوشتم گفتم بیام یه مختصری بنویسم.البته مختصر که عمراً چون می خوام سفرنامه بنویسم...!

حالا می گم چرا.راستش رو بخواین دلم برای بعضی جاهای کشورمون می سوزه!آخه بهای لازم بهشون داده نمی شه.یکی از همین جاها چابهاره.همه الان چابهار رو به عنوان یه منطقه ی تجاری می شناسن(تقریباً مثل کیش)که تقریباً هر مسافری می ره اونجا به قصد خریده.در صورتی که جاهای دیدنی خیلی زیادی هم داره که می تونه کلی توریست جذب کنه.

چون می دونم هیچی از چابهار نمی دونید)البته اکثراً) می خوام یک کم روشنتون کنم.این سفری که من رفتم ماله شش ماهه پیشه برا همین یه سری چیزا یادم نیست ولی جاهای اصلیش فکر کنم یادمه!یه چیزی هم بگم؛تمامه عکسهایی که اینجا هست با یه دوربین درپیت گرفته شده برا همین اگه عکسای قشنگیه بدونید هنر عکاسه!

الان می خوام فقط درباره ی جاهای دیدنی چابهار صحبت کنم و مسائل خصوصی رو قاطی نمی کنم که براتون خسته کننده نشه.

اول یک کم درباره ی بافت شهریش بگم.کلاً چابهار بافت یه شهر قدیمی رو داره.ساختمونهای کوتاه آجری که تقریباً تراکم کمی دارن.شهر فقط چند تا خیابون اصلی داره و بقیه اش مسکونیه.همه جور ماشینی هم پیدا می شه چون منطقه ی آزاده و ماشینهای خارجی زیادی راحت وارد کشور می شن.اکثر این ماشینها هم ماله تاکسی سرویس هاست که مسئولیت جابجایی مسافرا کاملاً به عهده ی اوناست.حالا اینا رو بی خیال؛بیشتر می خوام درباره ی جاهای دیدنیش حرف بزنم.

گل افشان یا گل فشان:تقریباً معروفترین مکان دیدنی چابهاره.یه تپه مانند کوچیکه که از دهانش گل((gel خارج می شه و این گلی که خارج می شه باعث ساخته شدن این تپه شده(پس این تپه،گل خشکه!).بعضی وقتها هم حبابهای خیلی بزرگ گوگردی از بین گلها خارج می شه که باعث می شه بوی گوگرد بلند شه.غروب خورشید هم اونجا یه صحنه ی خیلی قشنگ می سازه.

 

این همون تپه است!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کپر نشینها(درست بخونیدش و الُا بهم بر می خوره!):مردم چابهار از قوم بلوچ هستند و عده ای از اونها در کپر زندگی می کنند.کپر،خانه که نه آلونکی که مساحت خیلی کمی در حدُه 7-8 متر داره.

یه منطقه ی کوچیکی که ما ازش دیدن کردیم اینطوری بود که کپرها به فاصله ی 5-6 متر از هم توی یه منطقه ی بی آب و علف که نه برق داشت نه آب داشت نه گاز (و نه تلفن!) قرار گرفته بودند.بچه ها در فضای آزاد اطراف بازی می کردند و چرخ دوچرخه را می چرخوندن و دنبالش می دوییدن.اونجا یک دختری هم دیدیم که 16 ساله بود و همسر داشت.حالا وارد ریز مسائل نمی شم!فقط این رو هم بگم که مردا اونجا چند تا زن دارن و اون جور که من شنیدم یک زنه بودن مرد نشون از بی عرضگیشه!(البته فقط اونجاها!)

یه مصاحبه ای هم با یکی از مردای اونجا داشتیم که خیلی چیزه مزخرفی از آب در اومد!

ادامه دارد...!(چند قسمتی اش کنم که ساسان هم بخونه!)

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٥