سزارین

تقدیمی بی کنایه به دوستانم؛ همایون و پیمان:

می خواهم از زندگی بگویم.از موفقیت زندگی که چیزی جز موفقیت های مقطعی و دل بستن به چیزهای فانی و البته ارزشمند نیست و... .ولی نمی خواهم.

می خواهم از فایده های غرب زدگی بگویم.از اینکه عقاید و رفتارهای اجتماعی و روابطمان برگرفته از سیر تاریخی افتضاح و فرهنگ های تحمیل شده و دوران ایدئولوژیک و هزار مصیبت دیگر است که همه چیز را به انحراف برده است و چه چیز بهتر از الگوبرداری از غرب و میزان قرار دادن آنها که ... .ولی نمی خواهم.

می خواهم از روان بگویم.از اینکه در همه جای زندگیمان اثر رژه مغزی را می بینم.اثر فکرهایی که در مغزهامان فرو شده اند و حتی یک بار بعد از بلوغ بیرون نیامده اند که سنجیده شوند که آیا حقی در آنها نهفته است یا نه و می خواهم مثال بزنم و رد کنم، مثال بزنم و رد کنم،مثال بزنم و رد کنم تا واضح شود که چه می گویم... .ولی نمی خواهم.

می خواهم از بت سازی بگویم.از بت هایی که برای انسانها ساخته می شوند و راهبر مسیر کمال آنها قرار می گیرند اما خودشان ... .ولی نمی خواهم.

می خواهم از آینده نگری بگویم.از جایی که نخبگان مملکت بزرگترین خواسته ی زندگیشان را مهندس بهتر شدن می بینند که لازم نباشد دنبال کار بگردند و همه تلاش کنند برای کارشان به سراغ آنها بیایند...ولی نمی خواهم.

می خواهم از هنر بگویم.از اینکه درک هنر نیاز به معرفت دارد و مخاطب هر هنری هر کسی نیست و در این دوران گویا کسی این را نمی فهمد و همه چیز در دست... .ولی نمی خواهم.

می خواهم از درد جفت گیری بگویم.از این بگویم که چقدر از تلاشهای علمی و ورزشی و تفریحی و هنری و کاری و نویسندگی و ... اطرافیان که با عنوان کارهای تجربه آموز توجیه می شوند در ناخودآگاه، هیچ چیز به جز امیال جنسی را دنبال نمی کنند...ولی نمی خواهم.

می خواهم دیگران را نقد کنم.از حرفهایی بگویم که اهدافی جدا از اثرگذاری و روشنگری را دنبال میکنند و تنها ابراز وجودی همراه با بیان این جمله که «ای ملت حواستان باشد،من هم می اندیشم» هستند و مخاطبان دلیلی به جز بیکاری... .ولی نمی خواهم.

...

...

...

***

و من در دره ای ایستاده ام که حرفهایم دردی را از کسی جز خودم دوا نمی کند و همگی کنکاش های یک ذهن بیمار است و فقط اعتیادم به فهمیدن و دانستن را تسکین می دهد.یا از نادانی اند یا از تجربه های محدود یا از ناتوانی های شخصی و حسادت یا از ... .و اکثرا علمی را در بر ندارند و این یک خیانت است... و من احساس وظیفه می کنم.

احساس وظیفه.

ولی تمام این حرفها برای من غرور دارند.غرور دارند به خاطر بهتر زیستن.غرور دارند به خاطر لذتی که در غرور هست و غرور دارند به خاطر دانستن.

ما فقط معتاد نیستیم.ما بهتر زندگی می کنیم که افلاطون گفت نهاد والای انسان را تنها دو چیز اشباع می کند؛توهم دانستن و میل به دانستن...باور کن دوست من!

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳۱


رژه مغزی (تخم مرغ شانسی)

 فکر کنم همه قبول دارن که همه ی بچه ها، بچه های خوبی هستن... .
آیدا سه سال و نیمشه.آریا حدودا دو سالشه.آیدا مهدکودک میره، بعضی وقتها آریا رو هم با خودش می بره.آیدا می گه دوستاش همش آریا رو اذیت می کنن.من بش می گم خوب چرا اذیتش می کنن؟آیدا می گه چون بدجنسن.من می گم خوب چرا بدجنسن؟آیدا تعجب می کنه و می گه خوب خیلی از آدما بدجنسن.

باید زیر خیلی چیزها زد.

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۸