نا عبور:تریلوژی یلدا

می دانی چیست؟

می دانی سر درگمی چیست؟

می دانی سردرگمی همیشگی چیست؟

می دانی انتظار سردرگمی همیشگی چیست؟

تا به حال ریشه ی درخت انجیر دیده ای؟

*

می دانی چیست؟

می دانی ساکن چیست؟

می دانی دغدغه های ساکن چیست؟

می دانی ناتوانی در حل دغدغه های ساکن چیست؟

می دانی ادامه ی زندگی همراه با ناتوانی در حل دغدغه های ساکن چیست؟

تا به حال تردمیل دیده ای؟

**

می دانی چیست؟

می دانی دل چیست؟

می دانی لرزیدن دل چیست؟

می دانی لرزیدن دل برای یک نفر چیست؟

می دانی لرزیدن دل برای یک نفر عاشق چیست؟

تا به حال بیمه شخص ثالث دیده ای؟

 ***

پرنده در قفس خویش

به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد.

پرنده می داند

 که باد بی نفس است

و باغ تصویری است.

پرنده در قفس خویش

                     خواب می بیند.

پی نوشت:خدایا؛این بار،خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی.

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳٠


قصه ی نوزدهم

«یه نوشته ی کاملا شخصی!نخون که پشیمون می شی!»

نمی دونم به کی می گن بیمار روانی*،کی حق داره بگه کی روانیه.

ولی من هستم.نه بهش افتخار می کنم و نه قایمش می کنم ولی ازش می ترسم.

جدا برام مهم نیست که کسی کارهای جدیدم رو بذاره به حساب تلاش برای متفاوت بودن یا نه؛من،نگران خودمم.نگران.

من،دانشجوی دو رقمی المپیادی؛تقریبا سر هیچ کدوم از کلاسهام نمی رم،دانشگاه کم میرم،شبها تا دو-سه و بعضا تا پنج صبح بیدارم و هر کاری که دوست دارم می کنم و این احساس رو دارم که از هیچی عقب نمی افتم.سعی می کنم الکی به خودم گیر ندم چون خودم می دونم که حواسم هست.ولی می ترسم... رفتن به راههایی که قبلا کسی نرفته یا اگر کسایی هم رفتن معدود بودن**؛دل و جرات می خواد ولی یه چیزهای دیگه هم می خواد که من ندارم.برخورد همه در مورد کارهام ترسونندست.مادرم که رسما نقش ناظری رو داره که منتظره سر من به سنگ بخوره و به راه راست برگردم.پدرم به چشم یه تجربه ی زودگذر بهش نگاه می کنه و خودش رو موافق جا می زنه.اطرافیان به چشم خل بازی به کارهام نگاه می کنن و دوستام هم نظری نمی دن و فقط دعای خیر حواله می کنن.نه کسی بهم می گه دارم کار اشتباهی می کنم و نه کسی تشویقم می کنه و این درباره ی من که هر گونه رفتار یا خصوصیتم سوژه ی نقد دوستامه خیلی عجیبه.نشد یکی بیاد و بگه نوید تو و چه به سینما؟آخه فسقلی دو تا فیلم دیدی فکر کردی خبریه؟از اون طرف هم هیچ کی پیدا نمی شه بیاد بگه آفرین نوید!تو باید زودتر این کار رو می کردی...

باز هم مقصری در کار نیست و من واقعا تنهام.چه متن ترحم برانگیزی!

می نویسم که یادم باشد:

تفکرا و اعتقادای مذهبیمه که داره من رو به این راه می کشه؛مدتیه که دیگه مثل قدیما چیزی به اسم راه رستگاری و جاده ی معنویت و تلاشهای مقرِّب به اون معناهای سابق نمی شناسم و مسیر انسانیت رو کاملا جدا از مسیر مادیات نمی دونم و بر خلاف حسین که فکر می کنه رابطه ی این دو تا مسیر ابزاریه من فکر می کنم که رابطه شون همراهیه و ...یاد یه حرف دیگش افتادم که باعث می شه به همینجا برای آیندم که قراره این نوشته رو بخونم اکتفا کنم:تو وبلاگ یا حرفات رو نمی فهمن یا اگه بفهمن اشتباه می فهمن-چون پایه حرفهات رو نمی دونن- و من سعی می کنم خلق خدا رو گمراه نکنم!پس بخون و بگذر.(من باید بدونم که کدوم نوشته رو اینجا بذارم کدومو نذارم.آره!)

**جدا بابت وجود تو یک نفر خیلی دلگرمم!هم دانشکده ایه فعلی!

*بعد از تغییراتی که دادم دورانه خیلی خوبی شده!جدا خوبه!نه چیزی تکراریه،نه خودم رو گم کردم،نه اونقدر مشکلات آزار دهنده ی اعتقادی و فلسفی دارم،نه مغزم قفل کرده،نه آدما آزار دهندن و نه چیزهای بد دیگه که بقیه مشکلات زندگیشون می دونن.ولی همه ی اینا با وجوده یه کمبوده و این نشون می ده که یک جای کار می لنگه...شاید هیچ وقت معلوم نشه کجاش.

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٩


اطب + مخ - اطب

(۱۷.۱

پست قبلی برام خیلی آموزنده بود!خیلی!همیشه یادم می مونه که توجه به اینکه برای چه کسانی می نویسم کم اهمیت تر از اینکه چی می نویسم نیست.نه شاهکار ادبی نوشتم نه متنی فلسفی در راستای عقاید هایدگر.ولی هر کسی از هر صنفی نوشته رو مثل کتابهای درسی صنف خودش خوند.انگار اینجا کسی به کل اعتقادی به وجود زبان مشترک انسانها که از دیدگاه من همون هنر باشه نداره.ای کاش برای نوشته ی قبلی چیزی بیشتر از ۱۰ دقیقه وقت می ذاشتم که الان بهتر بتونم روی کلمه ی هنر ویراژ بدم!تقصیر یه بنده خدایی شد که ترغیبم کرد!(فکر کنم واضح باشه که شوخی می کنم و اصلا از نوشتن پست قبل پشیمون نیستم!تجربه ی نوشته ی قبلی انگولکم می کنه که خیلی واضح تر بگم که نوشتم رو همچنان قابل دفاع می دونم!!)

این رو همین الان به دانشجویان عزیز فلسفه مژده بدم که یک کار اگر قرار باشه تو زندگیم نکنم همین فلسفی نوشتنه که این موضوع تضادی با علاقه ام به فلسفه نداره.یک چیز رو کوتاه می گم و اگر شد بعدا کاملا شرحش می دم:دوستان؛لطفا لذت بخش بودن فلسفه رو با کارآمدی اون برای هر قشری قاطی نکنید.)

 ۱.۱

کوبریک در سن ۳۱ سالگی(۱۹۶۰) مصاحبه ای با هورایزن انجام داد که تا مرگ اون ناپدید شده بود و هیچ جا چاپ نشد.قسمتی از اون رو براتون می نویسم:

...

*روشنفکری قابلیت فهم برای لذت تعداد معینی مخاطب را دارد.چیزی که عامه مخاطبان را نمی تواند دربرگیرد.اما من تصور می کنم که دشمن فیلمساز در واقع روشنفکری یا عکس العمل عامه نیست بلکه نوعی در میانه ی این دو مورد است یعنی آنها که نمی توانند روشنفکری را به راحتی معنا کنند و مفهوم اصلی آن را دریابند و کسانی که فاقد واکنش صادقانه احساس عامه تماشاگر هم هستند و بدبختانه تصور می کنم که فعلا آدم های متوسط درباره ی فیلم ها می نویسند.

کلا باید دهان این کوبریک رو گل(Gol) گرفت!دقیقا من و عده ای از اطرافیان من مصداق کامل آدم های متوسط کوبریک هستیم.نه فقط در زمینه سینما که در تمامی زمینه های غیر تخصصی مان(و بعضا در زمینه تخصصی مان!)ولی...!

ولی نکته ای این وسط وجود داره که مطمئنا اکثرا بهش توجهی ندارن.عموما برای عکس العمل در مقابل هر جور صحبتی توجهی به جایگاه گوینده ی کلام نمیشه.نه،بذار اینجوری بگم:فکر می کنی اگه کوبریک وقتی ملت بعد از دیدن یکی از فیلمهاش از سینما خارج می شدن کنار در خروجی سینما نشسته بود و نظرات انتقادی مزخرف و پرت و پلا رو از زبون مردم درباره ی فیلمش می شنید می رفت یقه ی منتقداش رو می گرفت و شروع می کرد به قانع کردنشون که دیگه چرت نگن و اونها رو تو روشون فاقد قوه ی درک روشنفکری می دونست و ...؟نه!اینجوریا نیست! 

لب کلام اینکه برادر من!اگه دیدی آدم غیر متخصصی رفت رو منبر و عمامه گذاشت سرش و حرف از دین و پیغمبر زد؛مثل همون منتقد متوسط،تو اصلا سرش رو ببر!ولی حواست باشه که اگه پایین منبر نشست،داره از موضع یک آدم پایین منبر حرف می زنه.اگه فکر می کنی که گاهی از پایین منبر هم حرف درست حسابی در میاد که بشین حرفاش رو گوش کن اگه هم نه که کسی مجبورت نمی کنه که حرف همه رو گوش بدی.تو اصلا گوشاتو بگیر!(حالا جالبیه قضیه اینجاست که در پست قبل من حتی پایین منبر درس فلسفه هم ننشستم!)

 ۲.۱

وبلاگها دو دسته اند*.یک سری اول خوبند و به مرور تموم می شن و حرفی برای گفتن ندارن،چون نویسندشون همون اولای کار تمام حرفهایی که تو کل مدت قبل از تاسیس وبلاگ داشته رو میزنه و به ندرت  دیگه چیزی برای گفتن داره.(این اتفاق گاهی توی کارهای اول آهنگسازها هم می افته و  آلبوم اولشون رو از بقیه آثارشون جدا می کنه)

 سری دوم تجربه پذیرن و به مرور بهتر و بهتر می شن و حتی باعث رشد فکری نویسندشونن.امیدوارم وبلاگ فرهاد از دسته ی دوم باشه!

*روی صحبتم با یه سری خاصه:جان من باز نرید برا خودتون بسازید که من منظوری داشتم و این صحبتها!

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٤