چيزی همين حوالی- فاز دوم

فاز دوم:

این نوشته تند است.نگران عاقبتش نیستم.عاقبت اندیشی هم از آن کثافت هاست.گوش کن:

هیچ وقت منتقد سینمای جهان نخواهم شد،آن هم در ایران؛خدای من!گفته هایت صدای نوشته های منتقدین خارجی و نوشته هایت بوی کاغذ داغ،وقتی از دستگاه فتوکپی بیرون آمده می دهد.هیچ وقت نسخه ی اصل نیستی.در مقابل چه کسی مسئولی؟خدا؟نه!در مقابل انسان عاقلی که اگر فقط کمی بی انصاف باشد حرفهایت را به منزله ی ریسکی برای قطع ید می شمارد؛ولی این بار در برابر خدا.

در بررسی فلسفه های غرب بارها به اثرپذیری آدمهای مختلف از ارسطو و افلاطون می رسیم.طرف با ظاهری تازه از اکتشافی بزرگ برگشته،بادی به شکم می اندازد -و با دیدن تشابهاتی اندک بین دو نوشته که حتی گاهی خود نفر دوم نیز معترف به استفاده از معارف نفر اول است- می گوید؛فلانی همان فلسفه ی ارسطو را با زبانی دیگر بیان کرده است.غافل از رسالت و هدف اندیشه... .

گویی اثر پذیری با دزدی مو نمی زند؛عار شمرده می شود و کمبود.در صورتی که از دید من هنری است که اکثرمان از آن بی بهره ایم.

تا اینجای کار خوب است و عامه پسند!از اینجا به بعد چیزی است همین حوالی.

گاهی این موضوع شکل دیگری پیدا می کند.دیگر نیاز به آدم عاقلی نیست که متهمت کند.خودت هم می دانی که «نقل به مضمون»* می کنی.سوالی دارم.تا به حال به این فکر کرده ای که آیا تو به گفته هایت اعتبار می دهی یا گفته هایت به تو؟فکر می کنی این آدمهایی که همیشه نوشته هایت را می خوانند،اگر از اطرافیانت نبودند باز هم به تو سر می زدند؟فکر نمی کنی برای کمال و شنیدن حرفهای خوب می توانند به کتابخانه یا کنفرانسهای تعالی بروند؟می توانند!

سعی نمی کنم که خواننده را با لذت پرده گشایی از حرفهای پشت پرده که همیشه با لذت خواندن یک متن درست اشتباه گرفته می شود بدرقه کنم؛بی پرده می گویم: منظورم از این پست،وبلاگها و نوشته های همین حوالی است.

*توضیح ویراستار:

بادلیان: دزدی

پنجاب:این بیت را ندارد.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:شاید لازم بود این را در فاز اول می گفتم.«حوالی من» فقط وبلاگهایی که به آنها،این کنار لینک داده ام نیست.مخاطبها بیشتر از این حرفهایند!

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٥


چيزی همين حوالی- فاز اول

فاز اول:

این نوشته تند است.نگران عاقبتش نیستم.عاقبت اندیشی هم از آن کثافت هاست.گوش کن:

همه روشن اند.همه می فهمند و با تشویق امثال خودشان زنده اند و هیچ قاضی بالغی هم نیست که قضاوت کند چه کسی درست می گوید؛که واقعا هم نیازی به قضاوت نیست.بدبخت ترین آدمها می دانی چه کسی است؟آنکه احساس -و نه حتی فکر- می کند که خیلی بزرگ است ولی حقیقتا بزرگ نیست.این موجود از طرفی در عذاب است چون خود را درگیر با نادانانی از همه چیز بی خبر می بیند و از طرفی هم دانایی ندارد که بخواهد پیش بیندازتش.

توانا بود هر که دانا بود...واقعا؟

بیایید مدل ارائه دهیم.مشکل اینجاست که بزرگی آدمها در بزرگی دانش آنها معنا می شود.به درک که اسپینوزا کدام جانور دوپایی بود و فیخته چه دیوانه ای اگر قرار است همان زندگی روتینی را پیش بگیری که همه گرفتند و در همان تونل تاریک -آن هم با نور بالا- حرکت کنی که همه همان جا رفتند و تازه فهمیدند که تونل در حال ساخت است: دنده عقب در تونل

مثالش دم دست است...گفتم که؛از آن کثافت هاست.

انسانهای بزرگ فکرهای بزرگ دارند نه دانش های بزرگ.یادت باشد که اسم قلمبه سلمبه وجود ندارد،مواظب قضاوتهایت باش.

سعی نمی کنم که خواننده را با لذت پرده گشایی از حرفهای پشت پرده که همیشه با لذت خواندن یک متن درست اشتباه گرفته می شود بدرقه کنم؛بی پرده می گویم: منظورم از این پست وبلاگها و نوشته های همین حوالی است.

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۳