حواريون؛يازده نفر

 نه پدر!نمی توانم!

در دنیایی که دوست داشتن نصف انسانها به چشم نمی آید و دوست داشتن نصف دیگر به دیده ی صفات زشت حیوانی نگریسته می شود؛نمی توان همه را دوست داشت.

باید مخفی ماند.باید از کنار نیمی و دقیقا نیمی از آدمها با شوقی به نزدیکی و ترسی از عاقبت نزدیکی گذشت.باید نهان کرد.باید از به یاوه معنا شدن گریخت که یاوگی در تعریف ما نیست.

اینجا کسی نمی فهمد.اینجا نگاه هرزه ی مردان ناپاک نادیده انگاشته می شود و پاک را در سلاخ خانه ی غیبت به صلیب می کشند و متهم می کنند.و محکوم می شود چون محبتش با نیمی از انسانها جلوه ای ندارد و با نیم دیگر و دقیقا نیم دیگر به قضاوت کودکانی فارغ از اتهام هرزگی به شهوت معنا می شود.

پدر!این کودکان معصومند.آنگاه که گره های کور را بر دید این کودکان پرواز می دادند؛کسی حرفی از انفجار عقده ها نزد.آنگاه که نخ بادبادکهای سفید آزادی را ناگهان در دستان نحیف این کودکان نهادیم کسی از پارگی نخهای نازک نترسید و آنگاه که شعر پر غرور آزادی را بر لبان این کودکان می نشاندیم؛کسی از فریادهای گوش خراشی که امروز گناه را با رهایی بادبادکها اشتباه می گیرد بیمی نداد. 

نه پدر!نمی توان همه را دوست داشت.

پدر!زندگیم را چالشهای بی مورد به مرحله ایست کشانده است.انسانهایش دوست داشتنی اند ولی خود سعی در انکار آن دارند.پدر!من همچنان نمونه ام:صفات قابل انزجارند و نه اشخاص.

پدر!مرا بازخواست نکن!نمی توانم!

به خاطر من؛انجیلت را تحریف کن!

N.Y

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٢


به همين سادگی

زندگی شاید

      یک خیابان دراز است

         که هر روز زنی

                      با زنبیلی از آن می گذرد    

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۳


افکار خام

قدرت عقل هنوز برام مشخص نیست.این سوال که چقدر میشه به استدلالهای عقلی اعتماد (اعتماد عقلی) کرد مدتی که برام بی جواب مونده.تازگی به عامل ناشناخته ای به اسم «اصل» رسیدم که فعلا نمی تونم هضمش کنم.اینکه اصول چی هستن و از کجا میان رو نمی فهمم.استاد ملکیان می گه در توجیه های عقلی اگر یکی بخواد توجیه کنه که «الف،ب است» باید ثابت کنه که «الف،ج است» و «ج،ب است» و باز برای هر کدوم دو گزاره ی دیگه و ... و نتیجه می گیره که باید به جایی برسیم که اسمش بدیهیاته.فکر کنم میشه به اینها گفت اصول.ولی؛بدیهی یعنی چی؟ چرا بدیهیات آدمها پس فرق دارن؟واقعا یه سری دروغ می گن؟!

برهان علیت در اثبات خدا صورتهای مختلفی داره.من همیشه به صورت پراکنده دیدمش و هر چی هم که دیدم یه ایرادی داشت.برا همین خودم نشستم یه صورت تر و تمیز براش نوشتم که به طور خلاصه اینه:

هر موجودی وجودش وابسته به علتی است (علت فاعلی) پس هر موجودی علتی دارد و چون عقل دور و تسلسل را نمی پذیرد دستگاه علت و معلولی نیازمند به این است که رشته اش در موجودی پایان پذیرد که این موجود پایانی را خدا می نامیم.

نقطه ی مبهم زیاد داره ولی مهمش همون معنای «موجودِ».برای تعریف موجود نیازمند بدیهی در نظر گرفتن معنای هستی هستیم(که هیچ ارتباطی هم به زمان نداره).هر چیز که هستی داشت موجود است و هر چیز که هستی نداشت موجود نیست.

خوب.حالا اشکال کار!در جملات بالا گفتم که هر موجودی وجودش وابسته به علتی است.طبق نتیجه گیری بالا خدا هم موجود است.پس نیازمند علتی است و این یک تناقضه.

خوب این تناقض از کجا اومد؟به نظر من از چیزهایی که بدیهی در نظر گرفتیم.پس دلیلی نداره که هر موجودی وجودش وابسته به علتی باشه.به همین سادگی گزاره ای که به عنوان اصل در نظر گرفته بودیم نیست شد. (همینجا تو پرانتز بگم که مطمئنا رد اثباتی در وجود خدا به معنی نفی وجود خدا نیست)

کم کم احساس می کنم چیز بدیهی وجود نداره؛ول معطلیم!

این قضیه وقتی وارد علومی مثل ریاضیات میشه قابل لمس تره.کوتاه و کم دقت یک پارادوکس مشهور رو همینجا بگم:

فرض کنید X مجموعه ی تمام مجموعه هایی باشد که عضو خودشان نیستند.اگر X عضو خودش باشد بنا به تعریف X،عضو خودش نیست و اگر عضو خودش نباشد بنا به تعریف X،عضو X است.

خوب!این پارادوکس چرا ایجاد شد؟!ریاضیدانها هنوز جوابی براش ندارن ولی فکر می کنم دو علت بیشتر نمی تونه داشته باشه.یا باز هم گزاره هایی که به عنوان اصول و بدیهیات قبولشون داریم می لنگن یا عبارت «نتیجه می دهد» که در استدلالها استفاده می شه به کل ایراد داره.فرآیند نتیجه گیری شاید کلا بی پایه و اساس باشه.

در هر دو حالت فکر می کنم فلسفه باید به کل به پوچی خودش اعتراف کنه!

 

پی نوشت:

۱.من خاصیت بدی که دارم اینه که توازنی بین میزان فکر کردن و فلسفه خوندنم وجود نداره و فکرهام رو هیچ وقت با فکرهای فیلسوفها تطبیق ندادم.پس اگر بچه گانه(=مخالف فکر شما!) بود ببخشید!

۲.من دارم میرم اصفهان و یزد و این چیزا! میگن یزد جن داره!جالبه آدم به قابل دیدن بودن جن اعتقاد نداشته باشه و باز هم بترسه...آدم؟!

۳.قسمتی به وبلاگ اضافه کردم به اسم «جوابیه ی صاب وبلاگ» که جواب کامنت ها رو تو قسمت کامنت های همون پست می دم.الان جوابیه ی چهار تا پست اول بعد از ریلود(!) رو دادم،خواستید ببینید!

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۳