سبک جديد وبلاگ نويسی من

چند وقت پيش يک پست دروغی داشتم که هر وقت يادش می افتم حالم از خودم به هم می خوره:"اينجا چه خبر است؟!"چيزی نوشتم که نه تنها نظراتم نبود بلکه تا حدی مخالفشون هم بود.به هر حال من اون حرفها رو نزدم!///

يک سری چيزها وجود دارن که واقعا خطرناک هستن ولی نمی دونم چرا پيش خيلی ها ارزشمند جلوه می کنن،نمونه اش هم عاشق عشق شدنه.کسی رو بی خود گول نزنيد،عاشق عشق شدن از بزرگترين اشتباههايی که آدم می تونه بکنه(می دونی که اين جمله رو درباره ی افعال ارادی به کار می برن!)///

اينو چند وقت پيش فرهاد برام نوشت:

 يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند             طلب عشق ز هر بی سر و پايی نکنيم

///

به نظرم بی خود نيست که واژه های لذت,ذلت و زلت اين قدر شبيه همند!نظر تو چيه؟///

 

پی نوشت:قهرمانی يوونتوس رو به همه ی کسانی که فهم فوتبال دارن(همون يوونتوسی ها!)تبريک می گم.

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٦


نامه ای از جنس زمان

هم طولانيه!هم برای بعضی ها بی مزه!اصلا پيشنهاد نمی کنم بخونيدش!اينو برای يک سری خاص گذاشتم اينجا:

 

او

سلام سينا

خيلی وقته که می خوام برات يه نامه بنويسم ولی جور نميشه!هم اينکه وقت نداشتم،هم اينکه دلم نميومد نامه ای بنويسم که جواب نداشته باشه.

از همون روز شروع کنم.تو مدرسه نيومده بودی و فکر کردم حتما مريض شدی.زنگ سوم مصطفی اومد بهم گفت:((نويد از سينا خبر نداری؟زنگ زدم خونشون کسی جواب نداد.))ولی هيچ کدوممون نگران نشديم.دور و ورای ساعت ۶ بود که مهرداد زنگ زد:

-نويد!سينا...[سکوت]

-سينا چی؟!

-سينا تصادف کرده...مرده.

-مهرداد سر کارم؟

-روزنامه اطلاعات رو برو بخر،صفحه حوادث... .

باور کردم،چراغها خاموش بود و در بسته،بابام تو حال روزنامه می خوند و متوجه من نبود.بقيه هم خونه نبودن.روی تخت دراز کشيده بودم و به سقف نگاه می کردم،سقفمون کم کم کج و معوج شد...به ساعت نگاه کردم،يک ساعتی گذشته بود.هيچ وقت بابام اين قدر بی تفاوت نبود...گوشی رو برداشتم،گيج،هيچی نمی فهميدم،تنها بودم،هر چند بابام هم تنها بود.می خواستم حرف بزنم،می خواستم گريه هام رو يکی بشنوه،زنگ زدم به رامتين:

-رامتين!سينا...خونوادگی...همشون...يه کاميون...توی زير گذر...پرسشون کرده... .

-نويد؟![سکوت]...بابا!سينا صديقی بودا که باباش عضو انجمن بود...مرد![صدای بلند گريه ی رامتين بلند شد و گوشی رو گذاشت]

بعد هم به بهراد و چند تای ديگه زنگ زدم.

يک ساعت بعد مصطفی زنگ زد.پيش عسکری و احمدی بود.می خواست خبر تو رو بده.می خواست بگه برم پيششون،نمی خواست تنها باشم و باشه.

بعدا فهميدم اون موقع که قهرمانی همه ی بچه ها رو جمع کرد که حرف بزنه ولی نتونست و چرت و پرت به هم بافت،چی می خواسته بگه.

***

مراسم ختم و اين چيزا گذشت و هنوز هم سه چهار تا شمع مشکی با عکس تو توی طبقه ی اول بود و زنگهای تفريح ما ميومديم پيششون...حيف اون صحنه ای که شوشتری از موتورش با کلی انرژی پياده شد و اومد تو مدرسه و با ديدن عکست ميخکوب شد رو نديدم!

به نظرت خيلی ضايع است که در حالی که معلم داره درس می ده يکی بزنه زير گريه و برای همه عادی باشه؟!

***

از خاطرات نمی گم چون می دونم تو بيشتر از من يادت مونده.می دونی چيه سينا؟!بعضی وقتها به اين فکر می کنم که اگه الان بودی،جات کجا بود!با کی می گشتی،چه جور آدمی بودی،چی کارا می کردی و از اين جور سؤالا.مهمترينش هم همون اوليه:با کيا می گشتی؟!هيچ وقت هم جواب نمی گيرم.برا همين نتيجه می گيرم که اصلا اگر بودی وضع اين نبود و اين جماعت ها خيلی با الانشون فرق داشتن.می فهمی چی می گم؟!می دونم!تو اون موقع اش هم چيزی نمی فهميدی!

***

سينا!خيالت راحت!هيچی رو از دست ندادی که مردی!شايد خيلی چيزها هم به دست آوردی.هر چی قشنگی بود واسه همون بچگی بود،ديگه خبری نيست.نبودی ببينی تا ۳-۴ ماه بعد از مردنت چقدر بچه ها با هم خوب شده بودن و قدر هم رو می دونستن!ولی واقعا لازمه هر ۳-۴ ماه يکی بميره؟نه سينا جون!تموم شده!همش!نيستی روزهای تکراری ما رو ببينی!نيستی نا اميدی بچه ها رو ببينی که باعث ميشه يکی مثل من که وضعم از همه بدتره دلداريشون بدم!نيستی ما ۳-۴ تا رو ببينی که فکر می کرديم هميشه با هميم ولی اين روزا به زور جواب سلام هم رو می ديم.نيستی...نيستی... .(اُه!سش!...يادت که هست؟!)

خلاصه اوضاع اين جورياست.يه نامه بنويس ببينم اون ورا چه خبره!۴۵ سال ديگه خوبه بخونمش؟!

                                                           هميشه* به يادتم،گاهی به يادم باش!

                                                            قربون تو!

                                                                              نويد

*هميشه که نه!

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱۱