.!|!.

...

navyd88: tabrik dare?
elnaz: nadare?
navyd88 : chera dare
elnaz: khoshhal nisti?
navyd88 : na!
elnaz : divoonee!
elnaz: chera?
navyd88 : chera basham?
elnaz : bayad khoshhal bashi ke hadeghal jaye man nisti ke phsyc ro 2% bezani!
navyd88 : bashe
navyd88 : be khatre in khoshhalam
elnaz : kheyle khob!

...

اين بود تمام اون چيزی که ازش برداشت کرديد نبايد به من تبريک بگيد!حق رو به خودتون ميديد؟(همش زيره سره ااين النازه!)

ديروز روز خوبی نبود.جشن اهدای مدال بود.بايد از خيلی چيزها خداحافظی می کردم.برای من دوران خوب و لذت بخشی بود.حداقل از مدرسه خيلی بهتر بود.بزرگترين تفاوتش مختلط بودن باشگاه بود که به خيلی ها خيلی چيزا ياد داد.چرا گول بزنيم خودمونو؟نديده ايم ديگه.خيلی ها ياد نگرفتن وقتی از قيافه ی يکی خوششون مياد اسم عاشق رو خودشون نذارن.خيلی ها ياد نگرفتن که لازم نيست يک نفر حتما يه دختری رو انتخاب کرده باشه و دنبالش باشه که به خاطر اين موضوع ۷-۸ نفر به من چسبانده شدن :)

در کل نمی تونم چيزی درباره ی مختلط بودن مدارس بگم ولی خدا رو شکر که الان مدارس ما مختلط نيستن.

از اونجايی که ۷۰٪ خواننده های وبلاگ دخترن يه چيزايی رو نگم بهتره.اين درصد با احتساب افرادی که قايمکی ميان اينجا!

وبلاگم هم تعطيل نميشه.

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٥


My Happy Ending يا به عبارتی از فردا من کنکوريم!

تو کتابخونه بوديم.بعد قسمت اول امتحان فاينال.فقط ما ۴ تا بوديم.سامان گفت نويد دقت کردی الان فقط تو موبايل نداری؟اين جمله منو به خيلی جاها برد.اصلا به اصل حرفش فکر نکردم چون قبلا کرده بودم ولی يه نگاه به بچه ها انداختم.همه داشتن snake بازی می کردن.شايد بايد فکر می کردم چقدر بچه ايم ولی موضوع اين بود که احساس کردم بزرگ شديم.آدم بزرگ شديم.يه سری هستن که از ما بچه ترن... .اول احساس خوبی بود ولی به فاصله ی يک دقيقه جاش رو به ناراحتی داد.واقعا بر نمی گرده.درکش سخته.خيلی سخت که حتی نميشه درجش رو معلوم کرد.سعی کردم يه راه پيدا کنم که اين زمانها از دست نره ولی...ای بابا.بازم رسيديم جای اولمون که.همينه ديگه،آدميزاد.

المپياد فردا تموم ميشه...فرهاد اسمش رو رويا گذاشت ولی من نمی ذارم.برام خيلی قابل لمس بود.خوب شناختمش.شايد بتونم به راحتی يک موسسه ی المپيادی تاسيس کنم و خيلی هم موفق باشم.خيلی حرفا دارم دربارش ولی شايد به درد هيچ کس نخوره،حتی خودم...خيلی بده که آدم يک سال و اندی زحمت بکشه و احساس کنه هيچ کوله باری از اين زحمتهاش به پشتش نيست.اگه بود که اين جوری نمی شد.

امروز از بچه ها پرسيدم يکی بخواد تغيير رشته بده بره تجربی بايد سوم رو بخونه؟سامان گفت نه،پسر خالش اين کار رو کرده.شايد بهتر بود که نمی شد.به خدا دپرسينگ بعد المپياد نبود...شايد هم بود!

آينده ی شغلی...برام نگران کنندست.احتمالا دو کار تو دنيا باشه که ازش بدم نياد يکی سينماست يکی تدريس.حيف که مامانم نمی ذاره فيزيک محض بخونم.خودم هم شايد نذارم.

خوب تموم شد،نمی خوای بهم تبريک بگی؟

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٦