عيد؟!بعيد است!

پارسال اين موقع آرزوهايی کردم که يا برآورده نشدن و يا اگر شدن خوب نشد!خيلی هاش هم باعث ناراحتی دوستان شد و کلی هم شايعه ايجاد کرد.اامسال ديگه اين کار رو نمی کنم.

همينه که هست!حداقل تا کنکور قالب همينه،حتی اگه همه بدشون بياد...آخه بابا حق بده ديگه،کلی روش وقت گذاشتم.همش هم تقصير اين هدا شد،بيخود آدرس اين سايت رو داد بهم و منم... .البته بگم ها!از نظر خودم قشنگ ساختم!

سال نو مبارک!

پی نوشت:الان اولين پستم تو اين وبلاگ رو دوباره خوندم،چقدر لذت بخش بود که بهم تبريک گفتيد،قالب جديدم و همچنين سال نو رو تبريک بگيد!(نگيد ناراحت می شما!)

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱


من هم دنيايی هستم

يادمه يه زمانی محبوب ترين نويسنده ام جبران خليل جبران بود.بعد از يک مدتی بدون هيچ دليلی ازش بدم اومد.چند وقت پيش تو کتاب ديوانه اش-که تنها کتابش که نخوندم-يه حکايت جالب ديدم.براتون می نويسم:

- یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت. وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند. وا ایستاد. آنگاه از میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد"ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد."سگ چون این را بشنید در دل خود خندید و از آن ها رو برگرداند و گفت" ای گربه های کور ابله, مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است."

 

همين.

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۳


سخن تازه

۱.سال پيش دوستی برايم اين طور نوشت:((...چون،آدمهايی مثل من ارزش رفاقت ندارند!ماها را خدا احمق آفريده تا الگو باشيم و احمق هم از اينجا خواهد برد.))

و من ساعتی با او صحبت می کردم مگر آنکه نظرش را عوض کنم... .امروز به اين فکر می کنم که شايد حق با اوست.

۲.اين روزها سالگرد روزی است که مغزم خود را فراموش کرد و دل به دست دلم داد و دنيايم را آتش زد.سخت وارد بازی شدم و راحت باختم و فرياد زدم،اما هيچ کس،هيچ کس نتوانست فريادم را بشنود و من بيش از پيش به اين سخن نيچه ايمان آوردم که می گويد:"اين که من تو را دوست دارم به تو چه ربطی دارد؟!

۳.می گويند اينشتين سخنی به اين مضمون داشته که تنها کار بزرگی که کرده است اين بوده که به موضوعاتی که عوام در خردسالی می انديشند،در بزرگسالی انديشيده است و اين بوده که پختگی مغز به کارش آمده.ومن راز سعادت را در همين جملات می دانم.

۴.غم پايان همه جا هست،در مدرسه در خانه و در خواب،بهتر است اينجا غمگين تر نشويم و حرفی از پايان خوشيها،شيطنت ها و...نزنيم.

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٤


اينجا چه خبر است؟!

...-دارم خرد ميشم/-جالبه،از اين حرفها نمی زدی تو/-آخه هيچ وقت اين جوری نبوده،می دونی،به روزمرگی عادت ندارم/-چرا داری/-داشته باشم هم تازگی پيدا کردم،برا خودم متاسفم،شايد هم برای همه ی آدمها،مدتيه مشغوليت ذهنی ندارم/-همينه پس وبلاگت انقدر مسخره شده؟/-آره،البته يک چيزهايی هست ولی نه اونقدر سخت که راضيم کنه/-يعنی چی؟/-مثلا يه مدت به فرق عشق و دلدادگی و دوست داشتن و اينا فکر می کردم/-اين که خيلی قديميه/-آره ولی جديدا دوباره برام مهم شده/-حالا به چيزی هم رسيدی؟/-رسيدن که نه ولی برا خودم يه نظرهايی دارم/-خوب؟/-ببين،به نظر من نصف مشکل آدمها تو انتقال افکارشون،سر تعريفهاست،ولی گاهی همين تعريفها مشکل ساز می شن،مثل همين قضيه،بعضی ها واقعا مرض دارن،عشق رو يه چيز خيلی گنده تعريف می کنن و بعد می رن دنبالش،اين خيلی لوسه آخه شايد اون چيزی که تعريف ميکنن اصلا وجود نداشته باشه،برا همين بايد توقع رو از عشق بياريم پايين،اون همه صفات جاودانگی و يکتايی و ... واقعا وجود ندارن!/-پس تو فرق اينها رو تو چی می دونی؟/-کامل نمی گم بهت چون خودم هم کامل نمی دونم،بعدش هم،خيلی پررو می شی!من يه چيزی تعريف می کنم به اسم علاقه که می تونه به هر چيزی باشه،يه تلفيقی از تمايل و خواستن و لذت بردن،بعد اگه اين علاقه به خصوصيات يه موجود باشه اسمش رو می ذارم دوست داشتن و اگه به وجود موجود باشه می ذارم عشق/-اينکه کلا با تعريفهای چند وقت پيشت فرق داره؟!/-آره،با تعريفهای چند وقت ديگم هم فرق داره!وسط حرفم نپر بذار کامل بگم،می دونم نفهميدی وجود موجود يعنی چی،خودم هم درست نمی فهمم،ببين، يعنی اگه يه عضوی از موجود کم بشه يه خصوصيت تغيير کرده ولی وجود ثابته،اگه می دونی روح چيه،وجود رو همون روح بگير،يه چيز ديگه،اگه تجربه نکرده باشی نمی فهمی،نوع ايجاد علاقه هم اختلاف بين دلدادگی و دوست داشتنه ولی هيچ ربطی به عشق نداره،اسمش روشه ديگه!/-ببين ميخوای بيخيال شيم؟!/-خودت شروع کردی خوب!/-اصلا چی شد به اينجا رسيد؟!داشتی از کنکور می گفتی... .

حالا فهميدی چرا برا آدمها متاسفم؟!

پی نوشت ۱:مرسی که به پايينی فحش نداديد!يه چيزی بود بين خودم و خودم!

پی نوشت ۲:زياد اينا رو جدی نگيريد!

پی نوشت ۳:برای اينکه زياد جلوه نکنه و حوصله کنيد بخونيد اين جوری نوشتم.

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٦


يک ماتيز زشت

چقدر خوبه که من نمی تونم رنگ اتاقم رو زرد کنم،آخه می دونم،چند وقت ديگه از يک رنگ ديگه خوشم مياد.

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٤