اين شکستن بی صدا بود

((من از مردم همين شهرم،همه ی آدمهای اين شهر رو هم دوست دارم،چون تقريبا هيچ کدومشون رو نمی شناسم))

اين جمله يک حکم کلی نمی ده!استثناها رو ارزشمند می کنه.منظورم اينه که...نمی دونم دقيقا منظورم چيه،خودت بفهم!ببين،خيلی سخت می شه آدمی رو دور و برت پيدا کنی که دوستش داشته باشی و خيلی خوب هم بشناسيش.اکثرا آدمها وقتی دوست داشتنی اند که ناشناخته ان!مثلا خود من ۹۰٪ معلمهای دبيرستان و راهنماييم رو به شدت دوست دارم،علتش هم همونيه که گفتم!دقت کن،من نمی گم اگه شناخت بيشتری نسبت به معلمهام پيدا کنم ديگه دوستشون ندارم،نه...!بسه داره بيخود می شه!

يعنی قدر کسايی رو که دوستشون داری و می شناسيشون رو بيشتر بدون!(نتيجه اخلاقی)

***

-چقدر به ولنتاين مونده؟!

-به تو چه ربطی داره؟!

***

روزهای سختيه:سالگرد ازدواج و دو لباس سياه که شايد بی غرض باشند/مادربزرگی روی تخت بيمارستان/پدری مهربان و ناراحت تر از هميشه/تسبيح هايی نااميد/رضايت به مرگ عزيز و حرفهای اخلاقی/مادر بزرگ ديگری که چند روزيست نمی گويد:<مرگ بهترين نعمت است>/ناراحتی های من و علت جويی دوستان...

من دعا نکردم،شما هم نکنيد!

فردا می رم اصفهان؛چقدر اينها برای درسم نگرانن!

پی نوشت ۱:چقدر مزخرف شد!

پی نوشت ۲:بعضی از نظرهای دفعه قبل جای جواب داشت ولی تجربه ی<عقل و احساس ۱و۲>بهم می گه که اينجا جواب ندم!

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱۳