اصفهان

سلام

اصلاْ قصد توجيه ندارم که چرا نمی نويسم(می دونيد چرا)فقط بگم که بدونيد.دو تا دليل داره.اول اين که واقعاْ وقت ندارم.دوميش اين که يه دفترچه جای وبلاگ رو گرفته!آره قربونش!

دو ساعتی می شه که از اصفهان اومدم.يه سری نکته های جالب (از نظر من) اين سفر داشت که می گم شما هم استفاده کنيد(ثواب داره!)

اولی تو يه ديالوگه:

                          -نويد نمازات شکسته است ديگه؟!

                         -آره!

                         -خوش به حالت!

فهميدی ديگه چی شد؟!

دومی مفهوميه: پيرزنها اگه حرف نزنن خيلی دوست داشتنين ولی پير مرد ها اگه حرف بزنن بهتره!

سومی ديدنيه:اگه تو اصفهان مواظب نباشی دختراش ... می کنن!

چهارميش خاطره است:تو راه برگشت تو اتوبوس تنها بودم(يعنی خونوادم نبودن)يه يارو نشست کناره من،سر يه جريانی که شايد گفتمش بهم گفت منم يه پسر دارم که دو سال از شما کوچيک تره...امسال پيشه!يعنی من بهم مياد سال دوم دانشگاه باشم؟! ايول فکر ازدواج باشمبعد که بهش گفتم،پرسيد کدوم مدرسه ميری؟گفتم علامه حلی.کلی ذوق کرد!حالا بگو چرا!؟آخه آقا پسرش علامه امينی ميرههمين!بعد گفت خونتون نزديکه مدرسست گفتم نه يوسف آباده.گفت آهان آخره کريمخان

پنجميش خوندنيه:تو اتوبوس نامه های عاشقانه يک پيامبر تموم شد.

ششميش فکريه:حدودای ۸ ساعت تو مسير به يه موضوعی که خصوصيه فکر کردم اما به نتيجه نرسيدم!(تهش خودکشيه!حالا ببين!)

هفتميش هم دردناکيه:پريروز ساله سوم درگذشت پدر بزرگم بود.

هشتميش هم اجتماعيه:تو اتوبوس سه تا پسر و دو تا دختر بودن که با هم بودن.می گفتن و می خنديدن.آخرای مسير يه خانم چادری برگشت به اينا يه تيکه يخ انداخت بعد عصبانیتش رو از شلوغيه اينا ابراز کرد.يکی از پسرا هم جوابش رو داد(بيشتر تيکه اش به اين بود که دخترا با پسران.)خداييش هم کاری نکرده بودن.به بقيه ی ماجرا کار ندارم.مهم اينه که يه آدم چقدر راحت به خاطر اعتقادات غلطش حاضر می شه به يه نفر بگه دختره ی آشغال!ولی جون تو عجب غيرت بيستی داشت پسره.نزديک بود زنه رو نصفش کنه!

بسه ديگه.جسام منتظره می خواد اينا رو بخونه!

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢٩


يک سال گذشت!

معمولاْ اين پيغام رو توی آگهی های ترحيم(!) ميبينيم.ولی اين بار اينجا ببينيدش:يک سال گذشت!آره.پارسال اين موقع همه چی سر جاش بود.بدون عيب و نقص.گروپ سمپادی بود و محمدی و نويدی و... .ولی فرداش همه به هم خورد.نويد با يه مفهوم تازه آشنا شد.خيلی بزرگ بود.انقدر بزرگ که هنوز کامل درکش نکرده.از فرداش تبيان ديگه جوابش رو نمی داد.ساعتهای خوابش به هم خورد.شده بود مثل يه جغد!شبها بيدار بود و ظهرها می خوابيد.برای اولين بار به ماه زل می زد!يه چهره رو تو اين کره می ديد.هميشه سعی می کرد حالت چهره رو تشخيص بده... .

***

الان يه سال گذشته.جواب دادن به اينکه دوران مفيدی بود يا نه سخته.خيلی چيزای مفيد داشت.تو اين شکی نيست.ولی يه چيز ديگه رو هم بايد نگاه کرد.چی رو از دست دادم؟

***

دلم می خواست به مناسبت ۱۴ تير يه چيزی بنويسم.وقت هم نيست.شايد بعداْ بهش اضافه کردم.زحمت ويرايش هم با خودتون!

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱۳


تولد!

تولدم مبارک!

البته يک خبر داغون گند زد به تولدم!

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٥