(ج س ذ)

| سنگ بودم،حتی يک قطره هم نبود،قطره نمی خواستم،منتظر باران بودم،آمد و چشمانم را شست |

-خدا،کمک!می ترسم اين رو هم از دست بدم.

-چقدر برات ارزش داره؟

-زياد.

-حاضری جونت رو هم براش بدی؟

-...

-سؤال کردم ازت!

-نه!

-نمی فهمم.

-آخه می ترسم،تجربه ندارم،می ترسم دروغ باشه،يا اصلاْ ساخته ی ذهن خودم باشه.

-يعنی می خوای بگی خودت هم شک داری؟

-آره...راستی شرمنده بابت ديروز!

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢٢


۶۶۶

نزدیک غروب بود.استفان همچنان منتظرش نشسته بود.به آخرین دیدارشان در همین پارک فکر می کرد و هدیه ای که به او داده بود.فکر می کرد واقعاً آنا ارزش آن هدیه را داشت؟چه چیز تا به حال از آنا هدیه گرفته بود؟ نمی دانست...

ناگهان وجود آنا را در کنارش احساس کرد.اما این همان آنای دوست داشتنی نبود.موهایش را از ته تراشیده بود.

نگاهش را از آنا برگرداند.آسمان کاملاً تاریک شده بود.از جایش بلند شد.رو به آنا کرد و گفت:هر وقت موهایت بلند شد به اینجا سر بزن،من حتماً اینجام.

بعد بدون اینکه حتی نگاهی به معنای خداحافظی بکند از پارک خارج شد.

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱٦


چوز!

انتخاب کن قبل از اينکه انتخاب بشی...

                                                    (نمی دونم قبلاْ کسی اينو گفته يا نه)

اگه باور نداری هم به درک!

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۸