تحويل سال(سياسی!)

همه منتظر بودند.مثل هر سال.شمارش معکوسی که تلويزيون گذاشته بود داشت به پايان می رسيد.۱،۲،۳...و مجری تلويزيون بر روی صحنه آمد.آخر هلال ماه ر‌ؤيت نشده بود!

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱


مسيحی‌ها

سلام
از امروز سیستم اینجا کمی عوض می شه و این تغییرات هم به واسطه‌ی راهنماییهای دوستانه...خوشحال می شم باز هم از راهنمایی هاتون استفاده کنم.
دیشب مهمان داشتیم و یک پیرزن مسیحی مو قرمز هم با آنها بود.(البته پیرزن که چه عرض کنم!).وقتی قرار شد زولبیا بخوریم این خانم پرسیدن که زولبیا تخم مرغ داره یا نه!بعد که فهمید در آن کمی تخم مرغ هست گفت که من نمی خورم.کمی گذشت و من دیدم ایشون شروع کردن به خوردن نارنگی!معلوم شد که ایشون روزه هستن.نکته‌ی جالب این وسط این بود که وقتی مسیحیها روزه می گیرن تنها مواد غذایی که از حیوانات بدست اومده رو نمی خورن.تا حالا این رو نمی دونستم!کمی که به این موضوع فکر کنیم می بینیم که این نوع روزه گرفتن کلاً با سیستم ما فرق داره.شاید یه جورایی هم به نظر ما مسخره به نظر برسه.ولی از همون دستورات دینی که هیچ چرایی بهش وارد نیست.معنی روزه کلاً اینه که چیزی نخوریم که کمی با حالت کسانی که گرسنه می مونن و چیزی برای خوردن ندارن آشنا بشیم و به یادشون باشیم(چیزای دیگه  هم هست)البته این تعریفه ماست. بعید می دونم معنی روزه تو ادیان مختلف فرق بکنه.(البته قبل از این نمی دونستم که ادیان دیگه هم روزه دارن!)پس فقط تو دین ما نیست که سؤالهای بی جواب وجود داره...اگه اینجا کسی مسیحی خوشحال می شم اطلاعات بده!
یه چیزه دیگه که این وسط خیلی برام جالب بود اینه که پیرزن مسیحی که حدود 75 سال سن داره دینش رو با استدلال پذیرفته و واقعاً بهش فکر می کنه.مثلاً صحبت از نماز خوندن مسیحی ها شد.می گفت که کسی نباید بفهمه که شما در حال راز و نیاز با خدا هستید.یعنی نماز خوندن هم باید در خفا باشه.وقتی پرسیدیم چرا گفت که چون نباید جنبه‌ی تظاهر داشته باشه.واقعاً برایم جالب بود.الان پیرزن و پیرمردهای مسلمون همه شون از روش سنتی دین رو یاد گرفتن و عمراً قادر به استدلال نیستن ولی... .
یک چیز دیگری هم که شاید جالب باشه اینه که مسیحی ها(من پروتستانها رو دارم می گم نمی دونم همه شون این جوری هستن یا نه)وقتی می خوان راز و نیاز کنن به طرف شرق می ایستن(یا شاید هم می شینن!)چون که خورشید از سمت مشرق طلوع می کنه.
تا بعد...

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٩


چهارشنبه سوری(۲)

 سلام

خوب چهارشنبه سوری هم گذشت.البته چهارشنبه سوری که نبود...حالا می گم!کوچه‌ی ما محل تجمع تمام کسایی که می خوان برای چهارشنبه سوری شادی کنن!مثل همه ی سالها از صبح صدای سیگارتها شروع شد.ولی ادامهش این دفعه خیلی فرق می کرد!ساعت 6 که داشتم پیغام قبلی رو می نوشتم صدای آهنگ آدم فروش بلند شد!بلند در حدی که نمی تونی تصورش رو بکنی!((Xplodبچه های محل هم کم کم به کوچه می اومدن و هر صدایی که می تونستن در می آوردن!هر سال این صداها تا ساعت 11 یا 12 ادامه پیدا می کرد و بعدش دیگه بساط(؟) بزن برقص به پا بود.این دفعه دیگه ترکونده بودن!ساعت 7 یا 7:30 بود که انواع آهنگها شروع شد.من هم مثل یه بچه ی خوب نشسته بودم تو خونه!رفتم دم پنجره که ببینم چه خبره.دیدم آهنگ بومفانک گذاشتن و یکی با کفشهای آل استار و  شلوار برمودا(!)داره اون وسط می رقصه!خداییش هم خیلی قشنگ می رقصید.تا حالا جز تو کلیپها کسی رو ندیده بودم این قدر قشنگ برقصه!نکته‌ی جالبش اینجاست که تا پارسال همه ایرانی می رقصیدن ولی امسال دیگه...(علیرضا این هم از مثالهای تهاجم فرهنگی!)امسال دخترا هم زیاد شده بودن ولی فقط به دست زدن و سوت زدن بسنده می کردن.من هم تصمیم گرفتم که به علیرضا زنگ بزنم که با هم بریم بیرون ولی اتفاقهایی افتاد که نشد دیگه...حالا نمی گم چی شد(حسام ترکیدی باز؟!)ولی فقط اینو بگم که اگه از خونه می رفتم بیرون کتک می خوردم!(خوب چون من هم عاقلم...!)

اگه بگم امسال تعداد نارنجکهایی که تو محل ما ترکید یک دهم پارسال بود دروغ نگفتم.حالا این تغییر چه دلیلی داشته؟!یکی از دوستام(یا بهتر بگم فامیلهام)این نظر رو داشت که چون امسال شهرداری این مراسم رو به رسمیت شناخت مردم دارن این کارا رو می ذارن کنار.ولی من باهاش موافق نیستم!چون وقتی صحبت برطرف کردن عقده و کمبود در میون باشه دیگه کسی به حرف شهردار کار نداره.اگه لازم بدونه کار خودش رو می کنه.موافقید؟!

اگه کسی این وسط فکر می کنه که جوونی به اینه که بری نارنجک بزنی و نشون بدی که باحالی(تیکه البته!)واقعاً براش متاُسفم!

امشب تولد پدرمه!مبارکه!

 

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢۸


چهارشنبه سوری(۱)

سلام

باز هم یه چهارشنبه سوری دیگه.من واقعاً چهارشنبه سوری که می شه هم خیلی حسودیم می شه هم خیلی حرص می خورم!برای این حسودیم می شه که بقیه از این روز لذت می  برن ولی من هیچ لذتی ازش نمی برم.آخه جدی نمی فهمم که چه لذتی داره که یه صدای وحشتناک ایجاد کنی که حتی خودت رو هم بترسونه.قبلاً خودم هم چهارشنبه سوری یه کارایی می کردم ولی واقعاً فقط برای این بوده که مثل بقیه باشم و کم نيارم و الٌا مطمئنم هیچ لذتی برام نداشته. باید حتماً یک بار از یه نفر که نارنجک می زنه بپرسم که برای چی این کار رو می کنه...کی میدونه شاید قانع شدم!چهارشنبه سوری یه تیکه‌ی باحال داره که باز قابل تحمله!بزن برقص آخرش رو می گم!ولی حیف که فقط پسرا می رقصن!

اول می خواستم یه مقاله درباره‌ی اینکه چرا جوونا اینجوری می کنن بنویسم ولی بعد دیدم هیچی در این باره نمی دوونم.ولی حدسم اینه که یه عقده است( به کسایی که نارنجک می زنن برنخوره،فقط یه حدس و یه نظره!)

حالا یه چیزه جالب امروز شنیدم که از صحتش خیلی اطمینان ندارم.می گن شهرداری گفته که امسال به جای جمع شدن تو کوچه ها همه برن پارکها و هر کاری می خوان اونجا بکنن(البته نه هر کاری!)خیلی باحاله...می خوان یه کار مسخره رو قانونمندش بکنن.البته مطمئناً شهرداری برنگشته بگه که بیاین تو پارکها نارنجک بزنید ولی خوب آدمهایی که پا می شن میرن پارک مطمئنم که برای پریدن از روی آتیش یا خوردن آجیل چهارشنبه سوری نمی رن اونجا!راستی بزن برقصها هم می خواد قانونمند بشه!(این شهردار هم زیادی داره گنده می شه ها،فکر کنم یه خبراییه!)

امشب برای دیدن مردم هم که شده شاید برم بیرون.می دونید چند ساله چهارشنبه سوری بیرون نرفتم؟!(ولی حتماً قبل از رقص و ... بر می گردم خونه!)

از آریوشکای عزیز هم که زحمت لوگوی اینجا رو کشید ممنونم.

درباره‌ی جمله ها هم می خوام یک کم منتخبتر عمل کنم!جدی تازه داره وبلاگ نوشتن دستم میاد.

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٦


طعم قرصهای مادربزرگ

سلام
يه خاطره که تو يک ربع نوشته شده:


«...اين است که هر جسم در عين اينکه بالفعل حقيقتی از حقايق است امکان اينکه شيء ديگر بشود در او هست،مثل تخم مرغ که...»
صدای کلمات عربی که با لهجه‌ی ترکی گفته می شدند،تمرکزش را به هم می زد.جمله را چند بار خواند تا اينکه مادربزرگش تلوتلوخوران وارد اتاق شد.نيم نگاهی به او انداخت و سپس دوباره مشغول مطالعه شد.ولی انگار اتفاقی افتاده بود.مادربزرگش داشت با صدايی بسيار آرام صدايش می‌زد.سرش را دوباره بلند کرد و دید که مادربزرگش روی زمین دراز کشیده و دارد بالشی که آنجا بود را به شدت فشار می دهد.پرسید:«چی شده؟!»و مادر بزرگ پاسخ داد:«مامانتو،مامانتو صدا کن.»از جایش بلند شد و مادرش را صدا زد که بیاید.وقتی برگشت دید همان کلمات عربی را دوباره بر زبان دارد.داشت اشهدش را می گفت...تا به حال این صحنه را ندیده بود.کلمات نصفه نیمه گفته می شدند ولی هنوز مشخص بود که سعی دارد بگوید:«اشهد أن لا اله الا الله و...»سریع رفت و دست مادربزرگ را گرفت.تنها کاری که در آن لحظه به ذهنش می رسید همین بود.می دانست که مادربزرگ خیلی دوستش دارد.کسی چه می داند شاید این داستانها واقعی باشد...!
دستش کمی سرد بود.هنوز مادر بزرگ این طرف و آن طرف می شد و دست نوید را به شدت فشار می داد.مادرش همچنان ایستاده بود و نگاه می کرد؛آخر همه می دانند که مادربزرگ خیلی فیلم است؛البته برای جلب توجه!ولی نوید فکر می کرد شاید این بار فرق دارد.نوید نیم نگاهی به مادرش انداخت.مادرش با حرکت دست قلبش را نشان داد و آرام گفت:«قلبشه!»سپس بلند گفت:«زنگ بزنم نیما بیاد بریم دکتر؟»و مادربزرگ با حرکت سر جواب مثبت داد...معلوم شد که نیما نمی تواند بیاید.قرار شد به آژانس زنگ بزنند.مادرش داشت لباس می پوشید که مادربزگ داد زد:«نمی خواد زنگ بزنی آژانس!»وقتی به اتاق برگشتند معلوم شد که حال مادربزگ بهتر شده و دیگر نیازی به دکتر نیست.گاه صدایش می لرزید و گاه بسیار عادی بود.کمی که گذشت دوباره حالش بد شد.مادربزرگ بریده بریده گفت که به آژانس زنگ بزند ولی تا فهمید که جمعه است و دکتر خوب پیدا نمی شود منصرف شد.کمی دراز کشید و...سپس رفت و ظرفها را شست!نوید با خود فکر کرد که اگر جای مادربزرگش بود هیچ وقت قرصهایش را نمی خورد...آن موقع مرگ از این قرصها خوشمزه تر است!  

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٤


خاطرات يک المپيادزده(۲)

...تصمیم گیری برای المپیاد همزمان شد با امتحان ورودی کلاسهای رده ب مدرسه(این کلاسها تو مدرسه ی ما به منظور تقویت بچه ها برای المپیاد تشکیل می شه).حالا برای اینکه اگه بعداً از این تصمیمم پشیمون شدم راه برگشتی وجود داشته باشه هم شیمی و هم فیزیک رو امتحان دادم و جفتشو قبول شدم.شیمی رو نمی دونم ولی فیزیک رو می دونم رتبه ام زیر ده شد.حالا...!همین جا هم می خوام از یه سری آدمها که تو این تصمیم گیری کمکم کردن تشکر کنم(البته بیشتر نقش یادآوری و خاطره برای آیندم داره): ح.ع -  ز.ف -  ف.ا  و آقای ق

گذشت و من هم کلاسهای رده ب رو می رفتم.تا اینکه...دوباره!باز هم که تو مسأله دقیق شدم دیدم المپیاد به هیچ درده من نمی‌خوره!دو حالت داره دیگه یا طلا می گیرم یا نه.اگه بگیرم یه سری مزایا داره.اول از همه این که از کنکور معاف می شم.خوب،فرض کنیم معاف شدم،الان که همه ی دوستام راحتن و دارن به زندگیشون می رسن من باید خر بزنم و بعدش که همه کار دارن من بیکارم.چه فایده؟می شینم به جاش برای کنکور می خونم دیگه(و رشته ای رو که می خوام قبول می شم!).دوم اینکه از سربازی معاف می شم؛خوب که چی؟اصلاً مگه سربازی بده؟من که نمی فهمم این همه جوون چرا می خوان سربازی نرن.به نظر من که خیلی هم دوران سازنده ایه!سوم اینه که وجهه ی اجتماعی داره.امیدوارم هیچ وقت وجهه‌ی اجتماعیم به واسطه‌ی درس خوندنم نباشه(چیزی که یه مدت کوتاه بود)پس این هم هیچی.چهارم این که بهم راحتتر کار می دن و پول بیشتری بهم می دن؛خودتون بگید ارزشش رو داره؟!فکر نکنم چیز دیگه ای باشه و اگر هم باشه مطمئن باشید من براش یه بدی پیدا می کنم!

حالا بیاین یک کم هم بد به قضیه نگاه کنیم.(همیشه برید عقبتر بیشتر می بینید)همه ی ما بعد از اینکه درس خوندیم یه ابزاریم.حالا کسی که المپیادی شد ابزار بهتریه!می فهمید چی می گم؟!برای چی آدم باید سعی کنه برای بقیه ابزار بهتری باشه؟!(بیشتر در این باره حرف نمی زنم!بد نیست بهش فکر کنید)

در هر حال من الان در مرحله ی چوزم(choose)!البته تا حد زیادی تصمیمم رو گرفتم ولی بازم بهش فکر می کنم.

 اوووف پدرم در اومد اینو نوشتم!امیدوارم چیزه خوبی در اومده باشه!

کتابه جوناتان مرغ دریایی رو خوندید؟اگه نخوندید پیشنهاد می کنم هر چه سریعتر گیرش بیارید(من خودم قرض گرفتم پس لطفاً...!)

این قسمت آهنگ که این بغله برای خندست،نرید آهنگاش رو گوش بدیدا!

به زودی هم برای اینجا(و لینک وبلاگهای شما)یه لوگو طراحی می شه.

«می دونستی خدا بعضی وقتها که می خواد بنده هاش رو اذیت کنه نمی ذاره که بهش نیازمند بشن؟!)»

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٢


خاطرات يک المپيادزده(۱)

سلام

یکی از دلایلی که این وبلاگ رو درست کردم این بود که دلایلی که برای کارهام دارم رو بنویسم تا یادم نره.یکی از مهمترین این مسائل که ذهن من رو به خودش مشغول کرده بود المپیاده.حالا می خوام از اول تمام چیزایی که برام اتفاق افتاده و به المپیاد مربوط می شه رو بنویسم.دلیلی هم نمی بینم که بخوام اینجا دروغ بگم پس اگر خیلی از خودم تعریف کردم بدونید که واقعاً از نظر خودم اینجوریم!

بچه ها تو مدرسه علامه حلی یک کم زیادی مغرور می شن و خیلی خودشون رو خدا می دونن!من هم تو راهنمایی تا یه حدی اینجوری بودم!

همه چیز از روزی شروع شد که نمره‌های امتحان ترم اول شیمی رو دادن!نمره های بچه ها افتضاح بود و نمره‌ی من اون وسط خیلی تو چشم می زد:بیست!مثل هر بچه ای که نمره‌ی خوب گرفته خوشحال بودم و این نمره تا حدی من رو به طرف شیمی کشوند.حالا این نمره‌های بالای من تو شیمی هم تمومی نداشت.سال دوم هم اتفاقی شبیه سال اول افتاد و من به شیمی خیلی بیشتر از قبل امیدوار شدم.البته نمره‌های دیگم هم همینجوری بود ولی توی شیمی برای خودم رقیبی نمی دیدم!(شاهد این ادعا هم اینه که تو دو و نیم سال راهنمایی رتبه ام تو مدرسه از چهار بالاتر نرفت)از اون موقع به المپیاد شیمی فکر می کردم  و با معلمهای شیمی درباره ی المپیاد حرف می زدم.سال سوم با اومدن یه معلم مزخرف،شیمی تو مدرسه خیلی شل گرفته شد ولی من هنوز هم رو المپیاد حساب می‌کردم.

گذشت و ما وارد دبیرستان شدیم.شیمی سال اول خیلی چیزه چرتیه برای همین من نمی تونستم نمره هام رو ملاک بذارم.در حالی که هنوز هم نمره‌هام عالی بود و بچه ها البته به شوخی خوب بودن شیمی من رو دست گرفته بودن و تیکه هایی نثارم می کردن!معلم شیمی‌مون هم گهکاه درباره‌ی المپیاد باهام صحبت می کرد و تشویقم می کرد که بیشتر کار کنم.سال اول من کلاس پژوهشیم رو هم شیمی رفتم ولی بعد از یه مدت ولش کردم چون هم معلم های شیمی مدرسمون مزخرف بودن و هم اینکه از دوستام هیچ کس تو کلاس نبود و هیچ جذابیتی برام وجود نداشت .گذشت و به امسال که من دوم هستم رسید.چون عاقلتر از قبل شده بودم عمیقتر به قضیه نگاه کردم!بعد از کلی صحبت با معلمها و کسایی که قبولشون داشتم به این نتیجه رسیدم که برم برای المپیاد فیزیک بخونم!حالا می گم چرا...من بعد از کلی فکر کردن تازه فهمیدم که علاقه ام به فیزیک خیلی بیشتره.بعد از اون هم یه چیزی.فرض کردم که برم شیمی و طلا رو هم بگیرم.بعدش چی؟من که نمی خواستم بعداً شیمی بخونم پس یه جورایی اینایی که خوندم به درده بعد از المپیادم نمی خورد.حالا اگه طلا رو هم نمی گرفتم(که احتمالش ضعیف بود!)اینایی که خونده بودم دیگه به هیچ دردم نمی خورد.حالا یه سری ملاکهای دیگه هم وجود داشت که خیلی دخیل نبود.در هر صورت تصمیمم رو برای المپیاد فیزیک قطعی کردم.

ادامه دارد---->...

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢۱


اندر باب فضايل تحصيل

سلام

اين رو چند وقت پيش تو يه کتابی ديدم.بد نيست بخونيدش.(ابوالفضل آشنا نيست؟!)

«يه چيز ديگه که تحصيلات به آدم می ده،البته اگه آدم به اندازه ی کافی تحصيل کنه،اينه که اندازه ی ذهن آدم رو نشون می ده.نشون می ده تا چه حدی کارآيی داره و تا چه حدی نه.بعد يه مدت آدم دستش مياد که ذهنش چه افکار به خصوصی رو می تونه در بر بگيره.اين يه جورهايی خيلی خوبه چون به آدم کمک می کنه وقت خارق العاده ای رو برای افکاری که به آدم نمياد و در حد آدم نيس،تلف نکنه.آدم ياد می گيره ذهنش رو اندازه بگيره و لباس ذهنش رو به اندازه بدوزه»

                                                                     ناتور دشت نوشته ی جی دی سلينجر

يه سری از دوستان از اين وبلاگ انتقادهايی دارن.خوشحال می شم که بگن تا استفاده کنيم. وقت کردی اين تبليغ رو هم يه نگاهی بنداز!

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٧


چابهار(۱)

سلام

مدتی که می خوام درباره ی عزاداری بنویسم ولی می بینم هنوز اطلاعاتم کامل نیست.حالا وقتی کامل شد حتماً می نویسم.کلی کار رو سرم خراب شده ولی دیدم خیلی وقته چیزی ننوشتم گفتم بیام یه مختصری بنویسم.البته مختصر که عمراً چون می خوام سفرنامه بنویسم...!

حالا می گم چرا.راستش رو بخواین دلم برای بعضی جاهای کشورمون می سوزه!آخه بهای لازم بهشون داده نمی شه.یکی از همین جاها چابهاره.همه الان چابهار رو به عنوان یه منطقه ی تجاری می شناسن(تقریباً مثل کیش)که تقریباً هر مسافری می ره اونجا به قصد خریده.در صورتی که جاهای دیدنی خیلی زیادی هم داره که می تونه کلی توریست جذب کنه.

چون می دونم هیچی از چابهار نمی دونید)البته اکثراً) می خوام یک کم روشنتون کنم.این سفری که من رفتم ماله شش ماهه پیشه برا همین یه سری چیزا یادم نیست ولی جاهای اصلیش فکر کنم یادمه!یه چیزی هم بگم؛تمامه عکسهایی که اینجا هست با یه دوربین درپیت گرفته شده برا همین اگه عکسای قشنگیه بدونید هنر عکاسه!

الان می خوام فقط درباره ی جاهای دیدنی چابهار صحبت کنم و مسائل خصوصی رو قاطی نمی کنم که براتون خسته کننده نشه.

اول یک کم درباره ی بافت شهریش بگم.کلاً چابهار بافت یه شهر قدیمی رو داره.ساختمونهای کوتاه آجری که تقریباً تراکم کمی دارن.شهر فقط چند تا خیابون اصلی داره و بقیه اش مسکونیه.همه جور ماشینی هم پیدا می شه چون منطقه ی آزاده و ماشینهای خارجی زیادی راحت وارد کشور می شن.اکثر این ماشینها هم ماله تاکسی سرویس هاست که مسئولیت جابجایی مسافرا کاملاً به عهده ی اوناست.حالا اینا رو بی خیال؛بیشتر می خوام درباره ی جاهای دیدنیش حرف بزنم.

گل افشان یا گل فشان:تقریباً معروفترین مکان دیدنی چابهاره.یه تپه مانند کوچیکه که از دهانش گل((gel خارج می شه و این گلی که خارج می شه باعث ساخته شدن این تپه شده(پس این تپه،گل خشکه!).بعضی وقتها هم حبابهای خیلی بزرگ گوگردی از بین گلها خارج می شه که باعث می شه بوی گوگرد بلند شه.غروب خورشید هم اونجا یه صحنه ی خیلی قشنگ می سازه.

 

این همون تپه است!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کپر نشینها(درست بخونیدش و الُا بهم بر می خوره!):مردم چابهار از قوم بلوچ هستند و عده ای از اونها در کپر زندگی می کنند.کپر،خانه که نه آلونکی که مساحت خیلی کمی در حدُه 7-8 متر داره.

یه منطقه ی کوچیکی که ما ازش دیدن کردیم اینطوری بود که کپرها به فاصله ی 5-6 متر از هم توی یه منطقه ی بی آب و علف که نه برق داشت نه آب داشت نه گاز (و نه تلفن!) قرار گرفته بودند.بچه ها در فضای آزاد اطراف بازی می کردند و چرخ دوچرخه را می چرخوندن و دنبالش می دوییدن.اونجا یک دختری هم دیدیم که 16 ساله بود و همسر داشت.حالا وارد ریز مسائل نمی شم!فقط این رو هم بگم که مردا اونجا چند تا زن دارن و اون جور که من شنیدم یک زنه بودن مرد نشون از بی عرضگیشه!(البته فقط اونجاها!)

یه مصاحبه ای هم با یکی از مردای اونجا داشتیم که خیلی چیزه مزخرفی از آب در اومد!

ادامه دارد...!(چند قسمتی اش کنم که ساسان هم بخونه!)

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٥


دعا

سلام نمی کنم!

يکی از عزيزترين دوستانم(باز هم نمی دونم اجازه دارم ايشون رو دوست خطاب کنم يا نه!)الان کربلاست...نمی دونم سالمن يا نه.اسمشون تو ليست زخمی ها نبود.دعا کنيد تو ليسته...

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٢


پاسخ

سلام

بنا به فرمایش ساسان و تفکرات بنده تصمیم بر آن شد که متنهای کوتاه بنویسم!

الان که اومدم پیغامهای قبلی رو بخونم یه چیزی اذیتم کرد برای همین بلافاصله اومدم که این رو بنویسم!

ای خدا این بچه ها کی می خوان معنی جنبه رو درک کنن؟به خدا جنبه این نیست که یکی هر ...ی خواست بزنه و بعد بگه اگه جنبه داشته باشی ناراحت نمی شی.الان این مورد چون درباره ی خودمه نمی تونم زیاد دربارش حرف بزنم...!می سپرمش به خودتون!ولی فقط یه چیزی...تو اصلاً از کجا می دونی من جنبه دارم؟این هم سؤال بجاییه!

حالا چون نمی خوام اینجا به گند کشیده بشه جواب یه سری رو نمی دم ولی فقط بگم که دوستانی که در هر زمینه ای(چه ادبی و چه فکری)ادعاشون می شه لطفاً نظرات همیشه کوبنده ی خودشون رو ...بریزن تو جوب!ضمناً بدونن که اگه دنبال غلط می گردن همیشه راحت می شه اشتباه پیدا کرد باورت نمی شه؟برو نظراتت رو دوباره بخون!بعدش هم شما که وقتت رو برای نوشتن این همه نظر می ذاری فکر کنم بتونی بجاش بری درباره ی ایهام در متن کمی تحقیق کنی...!(یا شاید هم سیاست آمریکا!)در ضمن احترام خودت رو نگه دار...حداقل جلوی معلٌمت!(حیف که نمیشه کاری کرد که نظرهای یک نفر فیلتر بشه!)

در ضمن از بقیه ی دوستان که نظرات سازنده شون رو می گن ممنونم.

امروز با بچه ها و آقای عسکری درباره ی عزاداری(به تبعیت از "فردا"!)صحبت کردیم.دارم روش کار می کنم.آخر سر دربارش حرف می زنم.

ببخشید که مجبور شدم جواب این چیزا رو بدم ولی چی کار کنم خوب؟جواب حرفی که تو جمع زده می شه رو باید تو جمع داد!

عدنان،من هم از این آهنگ گوگوش خیلی خوشم نیومد ولی شعرش بد نبود!

راستی درباره ی آهنگا این رو بگم که سعی می کنم حتی الامکان آهنگای معروفی نباشن ولی خوب یه موقعهایی آدم کم میاره دیگه(البته آدم!تیکه به یکی!)

آهنگ: Still loving you ماله Scorpions

جمله ی زیر رو هم یکی از دوستان از زبون یکی دیگه از دوستان نقل کرده!

 

«آدم باید مدتی شنونده باشه تا بعداً بتونه گوینده باشه!»

 

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٠


تأخير

سلام

حدود يک هفته است که چیزی ننوشتم برای همین از خودم معذرت می خوام! پیغام قبلی رو هم خیلی وقت پیش نوشته بودم ولی برا وبلاگ نفرستاده بودم(یعنی نمی شد که بفرستم)برای همین توی پیغام قبلی جواب نظرات دو پیغام قبل رو نتونستم بدم.(محمود راحت شدی؟!)

اول یک کم درباره ی انتقاد می خوام حرف بزنم.من کلاً از انتقادهایی که بهم می شه خیلی خوشم نمیاد ولی حتماً بهشون فکر می کنم.(نمی خوام افٌه آدمای انتقاد پذیر رو بیاما!)انتقاد یه زمانی هست که برای پیشرفت انتقاد شونده گفته نمی شه و هدفهای دیگه ای پشتشه.من اصلاً منظورم این نیست که کسایی که بهم انتقاد کردن هدف بد دارنا...نه!ولی از بعضی هاشون یه بوهای گندی می اومد...!

محمود اول از اینکه نظر دادی ممنونم؛بعدش هم در مورد مخاطب قرار دادن مفرد باید بگم که اصلاً منظور ایجاد رابطه ی نزدیک نبوده.فقط اینکه خوشم می اومد...در مورد اینکه محاوره بنویسم یا نه هم فکر می کنم این جوری راحتترم و باز هم هیچ دلیلی برای ایجاد رابطه ی نزدیک وجود نداره.

ببین کسی که اینجا رو می خونه مطمئن باش بخاطر متن قوی ادبی اینجا نمیاد.(حالا اینکه برا چی میاد برا هر کی فرق داره!)من هم اون قدر برای اینجا وقت نذاشتم که ازش انتظار زیادی داشته باشم...حالا اگه دیدم که همه خسته شدن سبک رو عوض می کنم.عباس؛اینکه همه ی نوشته ها تک سبکه آزارت می ده؟برای تو هم یه فکری می کنم!

حالا که حرف نوشتن و اینا شد یک چیزی دیگه هم بگم! من از اوٌل راهنمایی که وارد علٌامه حلٌی شدم معلمهای ادبیات خیلی تحویلم گرفتن...از نوشته هام تعریف می کردن،منو دبیر اجرایی نشریه ی علوم انسانی مدرسه کردن(کم چیزی نبودا!)و... .مهمتر از همه اینکه توی مسابقات داستان کوتاه مدرسه بهم جایزه دادن(از دست آقای مرادی کرمانی جایزه گرفتم!).توی مدرسه همه بهم می گفتن که تو پارتی داری!برای همین من خودم نمی دونم خوب می نویسم یا نه...تو رو خدا اگه خواستید قضاوت کنید متنهای اینجا رو ملاک نذاریدا!

می خواستم این نوشته رو دو بخش کنم بقیه اش رو بعداً بنویسم ولی دیدم کو تا من دوباره بیام پشت کامپیوتر و متن بنویسم!برای همین اگه موضوعها زیاده ببخشید!

تا حالا به این که کدوم یکی از این دو تا سخت تره فکر کردید؟:دوست داشتن و دوست داشته شدن!(آقای شیوا بعد از ؟ میشه : آورد؟)

من به نظرم دوست داشته شدن خیلی سختتره چون مسئولیت می آره.کسی که یکی رو دوست داره هیچ وظیفه ای روی دوشش نیست!فقط بخاطر دلش یه کارایی رو می کنه.ولی کسی که دوست داشته می شه(اسم مفعول نداره این؟!)باید دوست دارنده(اسم فاعل نداره این؟!)رو راضی نگه داره و سعی کنه اونو از خودش نرنجونه(مگر در مواقع خاص!).حالا خوشحال می شم نظراتتون رو در این باره بشنوم(ببینم!)

بقیه اش باشه برای بعد...!

راستی یه چیزی.اینکه من تو پیغام اوٌل گفتم اینجا خصوصیه و این حرفا...خودتون حتماً دیگه فهمیدین اینجا خصوصی نیست!عباس اینجا نویونه نه نویوان!

آهنگ: QQBangBang ماله گوگوش(جدیده!)راستی عدنان www.abadani.com دانلود نداره!

آقایون خانوما لطفاً از خوندن این زبریه اصلاً دلخور نشید!برای هر دو طرف بد گفته!این رو سه چهار ماه پیش توی یه مجلٌه دیدم ولی انقدر خوشم اومد که تونستم مضمونش رو به خاطر بسپرم.نوشته ماله خانوم شهلا شرکت بود ولی اصلاً سبکش اینجوری نبود.چون یادم نیست سبکش چه جوری بود مجبورم از خودم بنویسم: (دلیلی نداره که من با این نوشته موافق باشم...!)

 

« زمانی که فقط آدم بود و دیگر هیچ؛ پس خدا حوٌا را آفرید.آدم از زیبایی او در عجب شد و زبان شکر بجا آورد.سپس از خدا پرسید:چرا این موجود اینقدر زیبا آفریده شد؟!" و پاسخ بشنید: " تا بتوانی دوستش داشته باشی!" اندکی بعد پرسید :"پس چرا اینقدر ناقص العقل آفریده شد؟!" و بلافاصله خداوند پاسخ داد:"تا بتواند دوستت داشته باشد!"

 

 

 

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٩


نماز

سلام

امروز سر کلاس یه چیزایی برای وبلاگ نوشتم ولی دیدم خیلی قشنگ نشد بی خیالش شدم...

ساعت 12:30 ولی خوابم نمیاد.گفتم بیام یه چیزی بنویسم دلم شاد شه!

امروز دوباره رفتم دنبال "دیدی گفتم".از شانس گندم همه ی آهنگای این آلبوم بود به جز همین يه دونه!حالا آدرس می دم شاید بعداً به درد خورد:

www.ali2k.com

آهنگای جدید رو می تونی اینجا دانلود کنی.حالا بگذرم...اگه عدنان اجازه بده!

تصمیم گرفتم که از این به بعد یادداشتها رو با فاصله ی زمانی بیشتری بذارم.هم تو کمتر وقتت گرفته می شه هم من راحتترم و هم اینکه موضوعهای بهتری رو انتخاب می کنم.

امروز هم باختیم!ولی این دفعه حقمون بود!آخه بابا هر کی یه چیزیش بود.جز قربون!گفتم قربون...امروز اومدم با آقا درباره ی همون مطلب حرف بزنم؛تازه فهميدم که منظورش وبلاگ خودش بوده!قربونه دیگه!

امروز می خوام درباره ی نماز حرف بزنم.فکر هم نکنم که تا آخرش ازت نظر بخوام!یه چیزی تازگی ها خیلی اذیتم می کنه!من حدود هشت ماه پیش شروع کردم به نماز خوندن.البته بی دردسر هم نبودا ولی ...آخه تو خونه ی ما کسی نماز نمی خونه.خودت حساب کن مشکلش چیه دیگه!

حالا مشکل من اینا نیست.چیزی که اذیتم می کنه اینه که نمازهام همیشه می ره برای آخر وقت.خیلی وقتها هم قضا می شه!یه بار به خودم قول دادم که این عادت رو ترک کنم ولی نشد.(تا حالا سابقه نداشته که به خودم قولی بدم و نتونم بهش عمل کنم!)شاید مشکل از اینجاست که نماز خوندن رو یه رفع تکلیف می دونم.البته این برای نماز خون به نظر من کافیه ولی خیلی بهتره که اینجوری نباشه!دليله دیگش هم می تونه تنبلی باشه.گفتم تنبلی...!همه ی دوستام به اتفاق معتقدند که من انسان بسیار تنبلی هستم(حیف که اینجا خونواده زندگی می کنه آدم نمی تونه حرفه دلش رو بزنه!)چند روز پیش تصمیم گرفتم تنبلی رو هم ترک کنم!دعا کنید برام!

این سبک نوشته های من خداییش خیلی باحاله!تو دو خط ده بار موضوع عوض می شه ولی طوری نیست عادت می کنیم!

راستی امروز رفتم سر کلاس جغرافی!می دونی از کی تا حالا نرفته بودم؟!بیچاره قلی نژاد(معلم جغرافی)دلم براش می سوزه!!!در عین آگاهی زیادش خنگه!به هر حال الگوی خوبیه...!

 تو وبلاگ یکی از دوستان دیدم که برای blogspot  هم می شه comments گذاشت.اگه emoticon هم بشه گداشت احتمالاً جام رو عوض می کنم!

آهنگ: THE CALL OF KTULU  ماله METALLICA

 

«نگاه نکن کی میگه،نگاه کن که چی می گه!»

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٧


خرده کاری

سلام

تو اکثر وبلاگها دیدم که اولش سلام نمی کنن.به نظرم اشتباه می کنن...به هر حال امیدوارم هیچ وقت یادم نره سلام کنم.

باز هم بابت نظرهاتون ممنون.از این به بعد تشکر نمی کنم ولی بدون که با نظرات خوشحالم می کنی!الان برمی گردم...خوب.امروز یه دوست -اگه اجازه داشته باشم بهشون بگم دوست!-بهم پیشنهادی داد؛اینکه "فرمایشات شما" رو عوض کنم.راست هم می گفتن.اولاً که غلطه دوماً هم اصلاً قشنگ نیست.برا همین فعلاً گذاشتم "نظرهای شما" تا بعداً ببینم چیز بهتری به ذهنم می رسه یا نه.(پیشنهاد هم بدی خوشحال می شم!)

امروز نمی خوام درباره ی موضوع جدیدی حرف بزنم.یک کم خرده کاری دارم!

یه سوُال ازت دارم.اگه یه دوست بزنه در گوشت(بخوانید:gooshet) چی کار می کنی؟من واقعاً ناراحت می شم.وقتی یه نفر می زنه تو گوشت شاید فقط یه لحظه وجودش رو احساس کنی؛ولی اثرش رو تا آخر عمرت حس می کنی.اون چیزی که روی صورتت وجود داره با یه ضربه ی خیلی کوچیک می ریزه.بعید هم می دونم دوباره رو صورتت برگرده!من الان کاملاً یادمه از کیا سیلی خوردم ...امیدوار باشم که فراموش کنم؟!(با قرض اينا رو گفتم!)

انگار من انتقال مطلبم خیلی ضعیفه!من اصلاً منظورم این نبود که براتون لینک بذارم که برید آهنگا رو دانلود کنید...به هر حال رفتم امروز گشتم ولی هیچ جایی رو گیر نیاوردم که این آهنگ رو داشته باشه.حالا همچین تحفه ای هم نبود! خوشبختانه آهنگهای خارجی که می گم تو kazaa گیر میاد.سعی می کنم بیشتر خارجی بگم.

تا حالا شده که احساس کنی فکرت نظمشو از دست داده؟امروز همچین احساسی داشتم.موضوعهایی که روشون فکر می کردم زیاد شده بودن.برا همین از این شاخه به اون شاخه می پریدم.از بانی اصلی این قضیه خواهش کردم که یه مدٌتی بهم وقت بده که یک کم بهش نظم بدم بعد چیزای جدید سرم خراب کنه!امیدوارم که برای حلٌ مساُله مجبور نشم از ذهنم پاکشون کنم!می خواستم از این هفته سر کلاسهای فوق برنامه ی آقای آهنچی برم ولی می ترسم وضع رو بدتر کنه!

ایول سرعت تایپم بیشتر شده.پیشرفت کردم.ولی هنوز هم خیلی کمه!

 پدرم در اومده؛باید تا عید فیزیک پایه رو تموم کنم .تازه اگه فقط این باشه که خوبه!فردا باید برم ببینم دیگه قهرمانی برام چی داره!کارام زیاد شده؛برا همین یک کم می ترسم وبلاگ از دستم در بره.از یه طرف می ترسم که بخاطر وبلاگ از کارای دیگه عقب بمونم از یه طرف هم می ترسم که بخاطر کارای دیگم از وبلاگ عقب بمونم.(حدس می زنم که جمله قبلی رو دوبار خوندی!)

تا حالا شده که احساس کنی به هیچ درد یه نفر نمی خوری ولی طرف به خیلی از دردهای تو می خوره(ایهام تناسب؟!)؟!الان همچین حسی دارم.باید برم از طرف بپرسم چه فایده ای براش دارم!نه؟

بسه دیگه برم بخوابم.بدیش اینه که اگه الان این پیغام رو بفرستم مامان بابام بیدار می شن.می ذارم فردا می فرستم.راستی به نظرتون برا وبلاگ آهنگ بذارم؟

hello ماله evanescence

 

«به تاریکی بنگرید که خورشید را حیات می بخشد»

 

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۳


انتخابات

سلام

اول از همه بابت نظرهای قشنگت ممنونم!بعدش هم اینکه اینجا همچین هم عمومی نیست.من آدرس اینجا رو به هر کسی ندادم!(سرت منت گذاشتم!). امیر منظورت از کیبورد چی بود؟نگرفتم...!درباره ی اینکه دیروز پیغام نذاشتم هم باید بگم که قرار نیست هر روز یه چیزی بنویسم.ولی از نوشتن لذت می برم پس هر وقت بتونم می نویسم!

یه تصمیم درباره ی اینجا گرفتم و اون هم اینکه هر دفعه علاوه بر جمله ای که آخرش می نویسم یه آهنگ هم معرفی کنم.اگه خواستی برو دانلودش کن.درباره ی اینکه چه جوری "ی" رو به کلمه ی قبلیش بچسبونم هم ...نگرفتم چی گفتید!

امروز قرار بود برم کوه!اما متاُسفانه سرما خوردم...!بد جور هم سرما خوردم.حالا بدیش این بود که هفته ی پیش هم بخاطر اینکه بابام یادش رفته بود ساعت بذاره که زنگ بزنه بچه ها رو کاشتم و نرفتم.دیگه عمراً هیچ وقت روم حساب نمی کنن!به خدا...!

خوب دیروز انتخابات بود.برا همین دیدم بد نیست یک کم سیاسی حرف بزنم!البته من اصلاً ادعای اینکه از سیاست سر در میارم ندارم ولی بالاخره به نظرم لازمه هر کس اوضاع جامعه ی اطرافش رو بدونه.حالا...!

چون من امسال می تونستم راُی بدم لازم دیدم که یک کم اطلاعات بدست بیارم.برا همین این یه مدت مخ مامان بابام رو خوردم!مامان بابای من چپین!برا همین دنبال یه آدم راستی هم گشتم که متاُسفانه خوبش رو گیر نیاوردم!به هر حال تا یه جایی جلو رفتم که نتیجش رو بهت می گم.ببین...شورای نگهبان اومده یه سری رو رد صلاحیت کرده.حالا دو تا حالت وجود داره.یکی اینکه این افراد بخاطر سوء سابقه رد صلاحیت شده باشن.منظورم اینه که مثلاً طرف دزد باشه!اگه دلیلش این باشه هیچ اشکالی بهش وارد نیست(مگر اینکه بدون مدرک باشه) .حالت دوم که مامان بابای من هم ادعاش رو دارن اینه که این افراد بخاطر اعتقاداتشون رد صلاحیت شده باشن.اگه این باشه –به نظر من- اصلاً کارشون درست نیست.اگه ما داریم ادعای دموکراسی می کنیم باید توی اعتقادات آزاد باشیم.حالا اگه مردم هم با این اعتقادات موافق بودن اون کاندید ،نماینده می شه!چی گفتم...!حالا اینکه شورای نگهبان کدوم یکی رو ادعا می کنه من نمی دونم!ولی می رم دربارش تحقیق می کنم.امروز هم راُی ندادم.چون هنوز فکر می کنم مامان بابام درست می گن!

خوب برم بخوابم...البته امروز چون مریض بودم حدود 16 ساعت خوابیدم ولی...!منم دیگه!

چه شانسی آوردم فردا تعطیل شد.امتحان شیمی داشتیم!منم که...!

آهنگ...؟ :دیدی گفتم ماله فرشید امین!

جمله...؟ :

«ما تنفس خداوندیم و رایحه ی او»

 

 

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢